آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

78

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

مأكول آنها برنج است كه به انواع و اقسام طبخ مىكنند . گاه گاهى پادشاه به لباس مبدل به بازار مىرود كه ببيند نظم شهر در چه حالت است . دو سال قبل از سفر ما به ايران پادشاه روزى در اصفهان به بازار رفته با شيرفروشى صحبت داشته و از او پرسيده بود كه حاكم با مردم چطور رفتار مىكند . شيرفروش كه شخص تندخويى بوده جواب گفته بود كه اگر من در جاى او بودم سر اين ده دوازده نفر دزدها را كه دايم به سرقت مىپردازند مىبريدم و براى شاه مىفرستادم . فى الواقع از خانهء خودمان به مسافت يك سنگ‌انداز دور نرفته به سر ما مىريزند و اموال ما را مىچاپند . حاكم هم هيچ متعرض نمىشود و از آنها پول گرفته مىگذارد كه به همين قسم تعديات بپردازند . پادشاه چون اين را شنيد از آن شخص خيلى خوشش آمد و به او گفت ، كه فردا صبح به دربار بياييد و از قراولهاى شاه بپرسيد كه عباس نام شخص كيست آنها به شما نشان مىدهند . شيرفروش قبول كرد . وقتى پادشاه به دربار مراجعت كرد به قراولهاى خود امر نمود كه اگر شخصى آمد و جوياى عباس نام شد او را پيش من بياوريد . روز بعد آن شخص آمد و از قراولها پرسيد كه در اينجا عباس نام شخص كيست آنها او را به اطاق شاه بردند . وقتى شاه شنيد او را به حضور خود احضار كرد . شيرفروش وقتى ديد كه شخص روز قبل پادشاه بوده است به زانو افتاده طلب عفو و معذرت نمود . پادشاه امر برخاستن به او نمود و حكم كرد كه لباسهاى فاخر براى او بياورند و او را به رياست پنجاه نفر قرار داده حكم كرد كه اول برود حاكم را بياورد