آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
60
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
ارخالقهاى حرير ايرانى پوشيده بوديم . پيشخدمت سر آنتوان لباس زردوزى در برداشت و چهار نفر نوكرها تافته پشت گلى پوشيده بودند . بدين وضع ما راه افتاديم . سر آنتوان با برادرش پهلوى هم سوار بودند . ناظر از دست راست و حاكم از دست چپ مىرفت و خود من بلافاصله جلو سر آنتوان جا داشتم و عصاى سفيدى در دست داشتم زيرا كه سر آنتوان مرا به منزله فراشباشى خود قرار داده بود و در اين مملكت هر شخص معتبرى فراشباشى خود را همراه مىبرد كه از جلو مىرود . همينكه به قدر نيم فرسنگ از شهر دور شديم يك تماشايى ديديم كه ندرتا ديده مىشود . از ده هزار نفر سرباز دوازده هزار سر بريده بر روى نيزههاى خود زده و بعضيها گوشهاى آدم را به ريسمان بسته از سينهء خود آويخته بودند . بلافاصله متعاقب آنها كرناچيان مىآمدند و صداى غريب با وحشتى درمىآوردند . اين كرناها به كلى وراى شيپورهاى انگليسى است . به قدر دو يا رد و نيم طول دارد و طرف پهنش به اندازهء يك كلاه بزرگى است . بعد از آنها طبالان مىآمدند . طبلهاى آنها از برنج ساخته شده بود و بر روى شتر قرار داده بودند . بعد شش نفر بيرقدار مىآمدند . بعد دوازده نفر غلام بچهها هركدام نيزهاى بهدست داشتند . بعد از آنها به فاصلهء زياد خود پادشاه سوار شده نيزهاى در دست و تير و كمان به دوش ، شمشير بر ميان بسته و خنجرى در كمر مىآمد . شخصى بود كوتاه قد با قوت و رنگش گندمگون بود . بعد از پادشاه سردار كل مىآمد و تيرهاى كمان خود را به شكل هلالى