آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

45

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

ما مردمانى هستيم تاجر و به هرمز مىرويم . او باور نكرد و به سربازهاى خود امر كرد كه ما را دستگير نمايند . سربازها به زودى اطاعت نكردند زيرا كه ما اسلحهء خود را پر كرده مصمم بوديم كه خود را به كشتن بدهيم و تن به بىانصافى ندهيم . بنابراين بعد از قدرى گفتگو راضى شدند كه پول قليلى از ما بگيرند و اجازه دادند كه شب را هم آن‌جا بمانيم و مأكولات لازمه را از آن‌ها بخريم . صبح زود روز بعد روانه شديم و بعد از چند روزى رسيديم به كردستان كه مملكتى است بسيار وحشى و مسكون از دزدان . اهالى اين‌جا خانه ندارند ، بلكه در زير چادر يا در زيرزمين سكنى مىكنند . سالى دو دفعه گندم مىكارند و با چادرهاى خود از جايى به جاى ديگر كوچ مىنمايند . سوار گاوميش مىشوند و غالبا در حوالى رود كوچكى موسوم به حاوتو چادر مىزنند . لباس آنها خيلى خشن است فقط يك پيراهن مىپوشند و بر روى آن لباس خشنى از نمد و به سر خود دستمالى مىپيچند . گاهى سى چهل نفر به اتفاق به چادر ما مىآمدند و اگر مراقبت سخت نمىكرديم هرچه به دست مىآوردند ، مىبردند . در شب ما مجبور بوديم كه كشيك سختى بكشيم ، زيرا كه شب‌ها خيلى تاريك بود . اين اشخاص با دست و پا راه رفته ميان ايرانىهاى همسفر ما داخل مىشدند و عمامه‌هاى آن‌ها را از سرشان مىربودند و گاهى چنان هياهويى برپا مىكردند كه گويى بيست اردو به‌هم خورده است . شبى كه خيلى دير بود و ما راه مىپيموديم آنها سه نفر از تجار معتبر ما را كه از قافله عقب مانده بودند گرفتند ولى تجار فرياد كردند سر آنتوان صداى آنها را شنيده به ما امر نمود كه فى الفور با