آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

43

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

اسب عربى بسيار خوبى با زين مخمل براى او فرستاد . من نمىدانم جهت اين همه محبت آن ارمنى نسبت به ما چه بود . چند روز بعد از عزيمت ما از بغداد چاپارى از سلطان عثمانى پيش پاشا آمد و حكم آورد كه ما را گرفته به اسلامبول بفرستد . پاشا فورا دويست نفر سوار متعاقب ما فرستاد . آن ارمنى وقتى اين را شنيد نزد سركردهء سوار آمده صد و دو كاپول به او داد كه سوارهاى خود را از راه ديگرى ببرد و كارى كند كه ما را نبيند . او هم همين كار را كرد به طورى كه شبى به ما خبر رسيد كه آن‌ها به مسافت سه ميل از ما منزل كرده‌اند ، ولى روز بعد مراجعت كرد . و براى اين خدمتى كه كرده بود پاشا سر او را بريد ولى آن ارمنى از خطر ايمن ماند و هنوز طرف مراحم پاشا است . بلكه پاشا از او تعريف كرد از اينكه هم مذهبان خود را به اين درجه حمايت كرده است . بالجمله راه خود را امتداد داده رسيديم به مكانى كه عثمانىها سامره مىنامند . يهودىهايى كه با ما همراه بودند گفتند كه اين‌جا همان محلى است كه در كتاب مقدس به ساماريا موسوم است . شهر عتيقى است كه خيلى خراب شده است ، ولى ديوارها هنوز محكم و باقى است . در وسط شهر قديم عثمانىها و اعراب قصبهء كوچكى ساخته و در آن ديوارى كشيده‌اند . اين ديوار به قدرى بلند است كه از شهر به ارتفاع برج‌هاى كليسا به‌نظر مىآيد . نيز در شهر قديم برجى هست كه به قدر برج كلسياى سنت‌پل ارتفاع دارد و به شكل برج بابل ساخته شده است . راه بالا رفتن آن به قدرى عريض است كه سه كالسكه مىتواند پهلوى هم بالا برود . مستر رابرت شرلى و من تا سر برج رفتيم