آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

41

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

مىدهم و اگر در عرض راه هم بميرم باز حاجتى به آن نخواهم داشت . اما اگر خداوند عالم هم شما و هم مرا صحيح و سالم بازداشت كه دوباره با هم ملاقات كرديم يقين دارم كه شما مرا فراموش نخواهيد كرد و خواهيد دانست كه دوست شما هستم . همين‌قدر براى نظير شما شخص كافى است . اين را گفته و به من اين‌قدر مجال نداد كه اقلا تشكرات شايسته از او به‌جا بياورم و حال آن‌كه خوبى او در حق ما بيش از اندازه تشكر داشت و فورا از من مفارقت كرد . بعدها به من از هرمز كاغذ نوشته مىگفت كه بعد از مفارقت از شما صدمات زياد كشيدم و تفصيل از اين قرار بود . معلوم شد كه آن تاجر با سخاوت خواسته بود خوبى خود را در حق من به درجهء تكميل برساند و چون ديده بود كه با وصف جاسوسان متعددى كه شبانه‌روز گرد خانهء مرا گرفته‌اند ، فرار كردن محال و ممتنع است مرا با آن قافله باقى گذارده به خانه‌اى كه من در بغداد منزل داشتم رفته بود و در آن‌جا منزل كرده و اظهار نموده بود كه سر آنتوان به منزل من رفته است . بعد پيش قاضى رفته به او گفت كه سر آنتوان ناخوش است و شما طبيب خود را نزد او بفرستيد . تاجر مىدانست كه قاضى طبيب ندارد . قصدش اين بود كه به بهانهء تمارض ، چند روزى به من مجال دهد كه من دور شوم . قاضى به او جواب داده بود كه من خيلى تأسف دارم ولى من خود طبيب ندارم و آدمى پيش پاشا فرستاده طبيب او را درخواست خواهم كرد . تاجر به هيچوجه راضى به اين مطلب نشده بود و گفته بود كه ناخوشى او به قدرى سنگين نيست كه [ حاجت ] به حضور طبيب پاشا باشد . به واسطهء اين تدبير پنج روز از ميانه گذشته بود . چون از فرار من باخبر شدند چند نفر ينكيچرى از عقب ما فرستادند ولى آنها به ما