آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
39
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
نديدهاند تدبير عجيبى به نظر مىآيد . خرابههاى بابل تاكنون هم برپا است . من خودم نه دروازه شمردم به اطاقهاى متعدد در زيرزمين همچنان بناهاى خانهها را تماشا كردم . سكنهء بغداد عثمانيها و اعراب و ارامنه و يهوديها هستند . خلاصه باز برويم سر مطلب اشيايى كه از سر آنتوان گرفته بودند فورا پيش پادشاه بردند و او از فنجانهاى زمرد بهطورى خوشش آمد كه آنها را براى خود نگاهداشته ولى يك پول هم به سر آنتوان نداد . آدم فرستاد به تعاقب او ، وقتى سر آنتوان به حضور او آمد پادشاه امر كرد كه عزت و احترام زياد به او بنمايند . سر آنتوان كه شخص با مناعتى بود اعتنايى به او نكرد ، و وقتى به حضور او رفت با خدم و حشم خود داخل شد . بهطور تشخص پيش آمد و تعظيمى به او نكرد و بدون اجازهء او پيش او نشست . حاكم از اين جهت نظر تغيرآميزى به او كرده گفت : « شما را بايد زنجير كرده به اسلامبول بفرستيم و رفقاى شما را بايد سر بريد و سرهاى آنها را به دروازههاى بغداد آويخت . » سر آنتوان جواب داد كه « من چندان در قيد حيات خود نيستم بلكه در فكر رفقاى خود مىباشم و من خودم حاضرم كه به هر قسم شكنجه تن در دهم . همينقدر باشد كه رفقاى من صحيح و سالم عبور نمايند . » حاكم اين دفعه او را آزاد كرد كه به منزل خود برود . در خدمت پادشاه يك نفر ارمنى بود كه پادشاه او را خيلى دوست مىداشت . اسم او ماژورولو بود . اين شخص عيسوى براى سر آنتوان اهتمامات زياد كرد و بالاخره اجازه حاصل كرد كه سر آنتوان آزاد باشد و راه خود را امتداد دهد . ولى اسباب و اجناس خود را ديگر نتوانست بهدست بياورد . اما اسبابى فراهم آورد كه تجار ونيز كه در