آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
35
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
قايقى كه در آنجا گلوله انداخته بودند ، حضور داشت ، ميان آب جسته با اعراب گفت كه شخصى كه رفيق شما را كشته است فلان است ، و من ديدم كه او گلوله در توپ خود گذاشت . اعراب ايستادند و ديگر به ما اذيت نكردند . دفعتا به روى او هجوم برده او را قطعه قطعه كردند و اعضاى بدن او را به هوا مىانداختند . اين خبر به پادشاه اعراب رسيد و او امر نمود كه همهء قايقها به محلى كه خيمههاى او زده شده است بيايند . ما همگى فورا به آنجا رفتيم و چون وارد شديم پادشاه جمعى از خدام خود را پيش ما فرستاد كه پاروهاى قايق ما را برداشتند و به رؤساى قايقها امر كردند كه پيش پادشاه بروند و همگى رفتند . قبل از همه سر آنتوان با سه نفر از آدمهاى خود و من پيش او رفتيم و جا دارد كه تفصيل اين ملاقات را بنگارم . همين كه به چادرهاى او داخل شديم به قدر يك ربع ميل انگليسى طول كشيد تا اينكه به حضور خود پادشاه رسيديم . اطراف چادر او را با توپ و نيزهها متحصن ساخته بودند . وقتى ما به حضور او رسيديم او از جا برخاسته از دست سر آنتوان گرفت . سر آنتوان خواست دست او را ببوسد او قبول نكرد . ولى ماها بوسيديم . بعد از سر آنتوان پرسيد كه شماها چكاره هستيد . سر آنتوان حقيقت مطلب را گفته ، مقصود سفر خود را به او اظهار نمود . پادشاه خيلى خوشش آمد و فرمود تهيهء ضيافت و انواع و اقسام ميوهجات را كه در اين مملكت عمل مىآيد حاضر كردند . نان زياد در اين مملكت به همه نمىرسد و اغلب خوراك مردم خربزههاى معطر و تربچه و برنج است . لباس آنها خيلى قليل است زيرا كه فقط يك لباس مىپوشند و آن عبارت است از لباده با آستينهاى پهن از يك پارچهء كبود و آستينها را از يك گوشه به