آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

36

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

عقب مىبندند و بازوهاى خود را برهنه مىگذارند و كمرى از چرم اسب كه به قدر پنج انگشت پهن است به ميان مىبندند و خنجرى چوبين به كمر زده و كلاهى از نمد به سر مىگذارند و پارچهء سياهى بر روى آن انداخته از زير گلو مىبندند . لباسهاى خود پادشاه هم به همين‌طور بود ؛ فقط لباس او از ابريشم بود و آستين نداشت . شخصى بود خوش‌صورت ، خيلى سياه و عبوس ، ملكهء او نيز زن سياهى بود . به قدر بيست هزار نفر جمعيت داشت با ده هزار شتر در تابستان در كنار فرات چادر مىزد و در زمستان در ميان صحرا . وقتى سر آنتوان وضع البسهء او را ديده فرستاد كه از قايق يك توپ از پارچهء زردوزى بياورند و به پادشاه پيشكش داده پادشاه خيلى راضى شد و تشكر زيادى نمود و به خط خود تذكرهء عبورى با او داد كه از ممالك او به‌طور آزادى بگذرد و احدى ممانعت نكند . فى الواقع اين تذكره خيلى به كار خورد . ولى پادشاه از عثمانيها جريمهء گزافى براى آن يك نفر مقتول اخذ كرد . خلاصه بعد از يك شبانه‌روز اقامت دوباره روانه شديم و بعد از چند روزى رسيديم به محلى كه قابل تذكر است . در اينجا گوگرد و قير مىسوخت و چنان دودى متصاعد بود كه اطراف و حوالى را سياه كرده بود . قير به بزرگى يك خانه بالا مىآمد و صداى وحشت‌انگيزى مىكرد . يهوديها گفتند كه اين مكان محل سودوم و گومورا است ( يعنى شهرهاى لوط ) ولى عثمانيها اينجا را درب جهنم مىنامند . از آنجا رفتيم به يك قصبهء قشنگى موسوم به ركا كه جاى بسيار قديمى است و عثمانيها و اعراب در آنجا سكنى دارند . رودخانهء