آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

34

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

كرده بودند . يهودىهايى كه همراه ما بودند ، گفتند اين آن‌جايى است كه حضرت ابراهيم خيمه‌هاى خود را برپا مىكرد . بنابراين شرط تعظيم و احترام به‌جاى آوردند . هر روز شيرهاى بزرگ مىديديم كه به كنار رود مىآمدند و آب مىخوردند . نيز اعراب وحشى اغلب اوقات روز از عقب ما افتاده از كنار رود به بالاى تپه‌ها مىآمدند گاهى صد نفر بودند ، گاهى دويست نفر و با فلاخن به ما سنگ مىانداختند ولى چون ما حربه آتشى همراه داشتيم چندان صدمه‌اى به ما نمىرساندند ولى دردسر مىدادند . خلاصه رسيديم به يك شهرى موسوم به آنا كه در تحت حكومت عثمانىها ولى مسكون از اعراب بود ، و قريب دو ميل دور تر از آن شهر پادشاه عربستان خيمه‌هاى خود را زده بود . گويند قسم خورده است زير سقف نيايد تا اين كه مملكت خود را از دست عثمانىها بگيرد . چون نزديك شهر رسيديم برحسب رسم معمول خود شليك كرديم كه از ورود خود اطلاع دهيم . در اين مورد يكى از عثمانىها گلوله‌اى در توپ خود قرار داده بود و اين گلوله به يكى از مستحفظين پادشاه اعراب كه در كنار رودخانه راه مىرفت و چهل پنجاه نفر همراه داشت برخورده او را كشت . رفقاى او چون رفيق خود را كشته ديدند شمشير خود را كشيده كه به مقام تلافى برآيند ولى نمىدانستند از كى بايد انتقام كشيد . آن عثمانى كه گلوله را انداخته بود از جاى خود برخاسته و فرياد زد كه يك نفر از عيسوىها اين گلوله را انداخته است . اعراب اين را كه شنيدند به اجتماع بر روى قايق ما ريختند ، و قسم مىخوردند كه يك نفر از شما را فروگذار نخواهيم كرد . ولى خدا به داد ما رسيد زيرا كه يك نفر عثمانى كه از سادات بود و در همان