آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

149

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

شديم . در خاطر دارم كه سفير ما خوشش نيامد ، از اينكه هيچ‌كس براى راهنمايى ما نيامد . آن روز صبح شخصى را پيش محمد على بيك كه از مقربين بود براى اين مطلب آدم فرستاديم . او نوكر پياده‌اى پيش ما فرستاد كه راهنمايى كند . سفير ما او را تحقير كرده جواب داده پس فرستاد و با آدم‌هاى خود روانه شد . چون درب دروازهء عمارت پياده شديم ، صاحب‌منصبى ما را به مكان كوچكى برد كه در ميان آن حوض مرمر قشنگى در وسط واقع بود . دور آن قالىهاى ابريشمين پهن كرده بودند . سفير كبير ما و سايرين دو ساعت در آن مانديم . بعد براى ما نهار يك قاب پلو آوردند . اين غذا عبارت است از برنج آب‌پز با گوشت مرغ و گوسفند و روغن و بادام و شكر . اگرچه اين غذا خيلى ساده و كم بود ولى ظروف آن خيلى قشنگ و از طلاى خالص بود . از آن‌جا اعيان و اركان زياد ما را هدايت كرده از ميان باغ بزرگ و معطرى عبور نموديم و رسيديم به خانهء باصفايى كه تالارهاى آن‌هم به كوه‌هاى تاروس نظر داشت و هم به بحر خزر . خلاصه داخل شديم . اطاق مرتبهء پايين بزرگ و گرد بود و فرشهاى ابريشم بر زمين پهن كرده بودند . در وسط آن حوض مرمرى واقع و آب آن مانند بلور صاف و زلال بود . فى الواقع در اين ممالك حاره آب اهميت زياد دارد و دور حوض گلدانها و ظروف طلاى خالص چيده بودند . در ميان بعضى از آنها شراب ريخته بودند و در بعض ديگر گلهاى معطر قرار داده بودند . از آن‌جا داخل اطاق ديگر شديم كه به‌همان قسم مزين بود . ولى