حسين زمانى

55

سفرنامه بخارا ( عصر محمد شاه قاجار ) ( فارسى )

خدمت امير كرديم . از قرار مسموع سركار امير به قرشى كه سى فرسنگى بخارا است رفته بود . عريضه نوشتم ، مضمون اينكه شما از راه التفات و مهربانى باج غلامان مستخلص [ را ] تخفيف مرحمت فرموديد ، الحال مجددا عنايت‌نامه سركارى به جهت يكصد و پنجاه طلا بر سر غلامان آمده ، اوّلا اگر اين پول را از اسرا بگيرند بنده راضى به پول دادن آنها نمىشوم زيرا كه فقير مىباشند و اگر از بنده بگيرند اطاعت مىكنم . حال كه در بيابان است و پول در اينجا يافت نمىآيد ، در مرو وجه را تسليم ملازمان سركارى مىكنم . نوشته را مصحوب يك نفر تركمان روانه نموده آدمهاى حاكم چهارجوى را همراه خود برديم و در رافتك [ ؟ ] ده بيست نفر تركمانان را اجرت داده پيش فرستاديم كه چاه‌هاى سر راه را پاك نموده و به تازگى نيز چاه حفر نمايند كه در زمان ورود به جهت آب تنگى نكشيم و نيز بيست نفر تركمان به جهت قراولى معيّن نموده كه مبادا از تركمانان اورگنجى يا ساير تركمانان در خواب يا بيدارى از اسرا كسى را بدزدند . زيرا كه در آنجا از اين كارها بسيار مىشود و آنها را نيز خلعت داده پانزده تومان هم پول داديم . منزل به منزل چهار پنج روزه وارد مرو كهنه شديم . در دو فرسنگى مرو كهنه چند نفر از بزرگان تركمان كه بزرگ آنها مرادبيگ قراول‌بيگى بود ، به استقبال ما آمد . بعد از طى تعارفات گفت من با شما دوست نيستم از جهت آن‌كه اسير ما را در مشهد نگاهداشته‌ايد ، ما هم بايد شما را در اينجا نگه داريم ، نگذاريم برويد . مگر آنكه اسير ما را جناب آصف الدّوله بدهد . در جواب گفتم محال عقل است كه چنين باشيد كه بتوانيد مرا كه غلام جان‌نثار پادشاه اسلام‌پناه باشم نگه داريد . مگر دست از جان و مال و عيال خود بشوئيد . از اين مقدمه بسيار گفتم ، بعد از ساعتى ديدم از در عجز درآمده اظهار كرد كه ماها غلام جان‌نثار پادشاهيم ، استدعاى ما از جناب آصف الدّوله اينست كه اسيران ما را باز دهد ، و اظهار بيچارگى نمود .