اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )

82

سفرنامه اوليويه ( فارسى )

شب را به منزل خود بازگردد و شتاب داشت كه زودتر آنچه بايد ، تحصيل كند . زياده بر پنجاه نوشته به فروش رسانيد و مردمان متفرق شدند . درويش را بيش از اين اميد معامله نماند . برخاست و به خانهء ما درآمد . سلامى بسيار باادب كرد . در روى فرش نشست و دوباره تعارفى كرد و گفت : از راه بسيارى به جهت ملاقات شما آمده‌ام و شنيده‌ام كه شما از اطباى حاذق فرنگستان هستيد . به ناخوشى فتقى كه پانزده سال است مرا اذيت كند ، مبتلا هستم و مىخواهم مرا علاج كنيد . پاسخش داديم كه بسى عجب دارم كسى كه به مراتب از ما داناتر است ، از ما استعلاج مىكند ، زيرا تو طبيبى بسيار ماهرتر از ما باشى . از آن رو دوايى كه تو مىدهى به مفت براى تو تمام شود و براى تو پول آورد . دوايى كه ما دهيم زياد باشد و هيچ تنخواهى در عوض به ما ندهد . تو به يك كلمه معالجهء بيماران كنى و ما چندين كلمه سخن گوئيم و غالب ايام شفا ندهيم و علاج نتوانيم . درويش شخصى ظريف بود ، به مزاج ما جوابهاى بامزه گفت و صحبتهاى نيكو كرد و پس از آن مفصل حكايتها گفت كه شامل بود بر معالجات غريبه كه از وى صادر شده بود از جمله اشخاصى كه قريب به عمل و كورى بودند ، در چند روز بينا شده‌اند ، مفلوج بوده‌اند و فورا صحّت يافته‌اند . بس اشخاصى كه در بستر موت محتضر بوده‌اند و از چنگ مرگ مستخلص كرده است . چقدر زنان عقيم را ، سالى تمام نگذشته ، طفلى به كنار نهاده است . مىگفت كه تمام اينها به قدرت غائى و توجه او و يا الطاف محمد و على عليهم السلام باشد . چون از خويشتن سخن گفتى ، اظهار شكسته نفسى بسيار كردى . اما چنان ظاهر بود كه خود را موجودى بسيار اعلا و اشرف از ساير مردمان مىداند . با وجودى كه بندهء بسيار ضعيف خداست ، اگر خواهد قادرترين همه ، تواند باشد . درويش شخص عاقلى بود و ما را خوب شناخته بود . اين صحبتها را براى فريب ما نمىگفت ، مقصودش رفع شبهه بود كه رئيس ده و چند نفر ديگر را ممكن بود از سؤالى كه ما كرديم حاصل بشود . پس اين سخنان براى آنها مىگفت كه خيلى عقايد آنها نسبت به وى نزديك بود . چون صحبت درويش به پايان رسيد ، دوات و قلمى خواستيم تا ما نيز از همان جنس كه درويش مرده را علاج كردى ، علاج كنيم . درويش به فراست دريافت و سعى به ذكر موارد كرد كه حاصل معنى آن بود كه حيوانات و جانوران از يك نوع غذا و قوت پرورش بگيرند . علفها و گياههاى فراوان باشد كه ساير حيوانات را بايد . اما عسل را مادهء ديگر است كه مگس نحل از آن تغذّى كند . من ديگران را به علفها و گياهها غذا دهم و خود از خدمت شما بايد گلى كه غذاى من در او باشد ، بگيرم .