هانرى رونه دالمانى ( مترجم : محمد على فره وشى )

5

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى )

خلاصه سياحت اين نواحى بقدرى مرا مجذوب و شيفته كرد كه تصميم گرفتم دوباره به آنجا برگردم و از طرف خيوه بسياحت و تفحصات خود ادامه دهم . خيوه شهرى است كاملا ايرانى و چندان از شط « آمودريا » دور نيست . اگر دولت روسيه اقتدار خود را كمتر بروز ميداد و اسباب دردسر و گرفتارى مسافرين را فراهم نميكرد اين مسافرت براى من بسيار مطبوع ميشد و ميتوانستم از تعطيلات خود استفادهء خوبى بكنم و با كشتى در اين شط بسير و سياحت پردازم و از مناظر اطراف آن لذت برم . « آمودريا » شط عجيبى است كه پيوسته بستر خود را تغيير مىدهد و بايد با نهايت احتياط در آن پيشروى كرد . خواننده در جريان سياحت من عكسهائى را در اين كتاب خواهد ديد كه من از ناحيهء خيوه گرفته‌ام . مخصوصا از مشاهدهء طرز معمارى بسيار زيباى امامزاده‌اى كه درون آن با كاشيهاى سفيدرنگ بسيار ممتاز پوشيده شده و منبت‌كاريهائى كه در روى چوب صندل صورت گرفته است خوشوقت خواهد شد . در مراجعت از خيوه ، در عشق‌آباد در مهمانخانه‌اى منزل كردم كه هم‌ميهن عاليقدر من مادام ( Revillon ) در آنجا تأسيس كرده بود . من در اينجا روز قبل از عزيمت خود با شخص عجيبى مصادف شدم ، تقريبا مقارن غروب آفتاب بود كه در آستانهء مهمانخانه به او برخوردم ، پوستين زردرنگى پوشيده و كلاه پاپاخ تركمانى هم بر سر داشت كه داراى پشمهاى درازى بود ، از اين تودهء پوست و پشم كه براستى تنفرآور بود صدائى شنيدم كه با لهجهء پاريسى از من پرسيد : آيا در اينجا چيز دندان‌گيرى يافت مىشود ؟ من از گرسنگى ، در شرف هلاكت هستم مدت 24 ساعت است كه حتى استخوانى هم براى جويدن بدست نياورده‌ام . شخصى كه با اين هيكل عجيب به من برخورد و با من صحبت كرد موسيو « سزارى » ( Cesari ) از اهالى جزيرهء كرس بود كه پس از تحصيلات مقدماتى به قصد تكميل معلومات خود بمدرسهء پلىتكنيك رفته بود اما از عدم مساعدت بخت او را در آنجا نپذيرفتند و چون از تحصيل مأيوس شد ميل سياحت و جهانگردى او را بپاىتخت روسيه كشانيد . در اين شهر بزرگ يعنى « سن‌پطرزبورگ » در ادارهء روزنامه‌اى كه به زبان فرانسه انتشار