سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )
87
زبور آل داود ( فارسى )
صوب خراسان ، آن حضرت را با نواب عاليه والده به ارض اقدس طلبيد كه صدارت كل ممالك ايران را به علاوهء توليت سركار فيض آثار به آن جناب بدهد و به بهانهء صدارت آن حضرت را نزد خود بدارد . چون ارادهء او به نواب عاليه ظاهر گرديد ، پيغام داد كه اگر ترا ارادهء كشتن پسر من هست مثل برادرزادهام ، نزد من ارادهء خود را به عمل بياور و الّا من زن پيرى شدهام . مرا به فراق او گرفتار مكن . از استماع اين پيغام ، فسخ ارادهء خود نمود . آن جناب را با والده به اصفهان مرخص نمود تا در غرهء شهر رمضان سنهء 1155 ( يكهزار و صد و پنجاه و پنج ) هجرى ، نواب عليه در اصفهان به رحمت ايزدى پيوست . آن جناب نعش والده را به موجب وصيت به آستان ملايك پاسبان امام الجن و الانس على بن موسى الرضا - عليه آلاف التحيه و الثنا - فرستادند و در داخل حرم محترم مدفون گرديد . شعراى آن عهد قطعاتى چند در تاريخ وفات [ او ] گفتهاند . بعضى از آنها مرقوم مىگردد : سمىّ زوجهء شاه شهيدان * كه معمور اين جهان ز آباى او شد چو لبيك اجابت گفت حق را * غريق بحر رحمتهاى او شد ولى از چشم مردم شد چو پنهان * به مشهد بعد رحلت جاى او شد بود اين هم مزيد لطف ايزد * خرد از جان و دل جوياى او شد شد از سال وفاتش عقل حيران * كه « صافى » را زبان گوياى او شد بگفتا با « حجاب » از بهر تاريخ * « بهشت جاودان مأواى او شد » « 1 » * * * چو دخت سليمان جنت مكان * كه زد طعنه بر فر جمشيد او روانش چو شد سوى خلد برين * لباسى ز سندس بپوشيد او بگفتا چنين هاتفى با « حجاب » * « كه از آب كوثر بنوشيد او » * * *
--> ( 1 ) . در ماده تاريخ اول و دوم برابر عددى « حجاب 14 » و در چهارمين برابر عددى « احباب 14 » را بايد بر قسمت اصلى مادّه تاريخ افزوده تا سال مطلوب ( 1155 ) به دست آيد . ضمنا بايد متوجه بود كه دو مادّه تاريخ صافى يكى بيش نيست . تنها اختلاف در وزن است .