سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

13

زبور آل داود ( فارسى )

حسين مىزيست . در هنگام محاصرهء اصفهان ، شاه صفوى از راه احتياط او را به يزد فرستاد و كمى بعد شاه طهماسب دوم او را نزد خود خواند و سيد محمد در سفرها همراه او بود . وقتى نادر به قدرت رسيد ، ميرزا سيد محمد را كه - آنك با خواهر طهماسب ازدواج كرده بود - در ابتدا به مشهد و بعد به مازندران و سمنان فرستاد و پس از استقرار به سلطنت او را به اصفهان فرستاد و پس از بازگشت از سفر جنگى هند او را به مأموريتهايى چند به كردستان و قفقاز فرستاد . عليقلى خان - كه به اسم عليشاه بر تخت نشست - او را منصب صدارت خاصه داد و همراه خود به مازندران برد و چون عليقلى ميرزا به دست ابراهيم گرفتار شد ، ابراهيم با احترام با سيد رفتار كرد و او را با پنج هزار سپاهى مأمور تعمير سدّ رودخانهء قم كرد كه مقرنس كارى قبهء مطهره و عمارت طيبه و حصار شهر را نيز انجام دهد . در اين مأموريت سيد محمد توانست قم را در برابر ازبكان و افاغنه ، پس از شكست ابراهيم ، حفظ كند . و هم اين عمل باعث شد كه مردم عراق از او بخواهند تا قبول سلطنت كند . ولى شاهرخ حيله‌گر نامهء تضرع آميزى همراه كلام اللّه مجيد فرستاد كه هر چه زودتر به مشهد بازگردد و « بر سر اين يتيم بىكس سايه گسترده در سلك فرزندان و غلامان خود منسلك فرموده به هر نحوى كه مناسب حال دانند انتظام امور اين بىكس را از دست اين جماعت اجامر و اوباش خراسان استخلاص دهند » . با وصول اين نامه ، سيد محمد پيشنهاد سلطنت را رها كرد و رو به مشهد نهاد و غافل از آن كه شاهرخ جمعى را به كشتن وى در بين راه فرستاده ، سيد محمد از راهى غير معهود خود را به مشهد رساند و نادانسته از چنگ آدم‌كشان شاهرخ رهايى يافت . اما در مشهد باز شاهرخ چند تن را مأمور قتل وى كرد ولى آدم كشان به علت وجود محافظان كارى از پيش نبردند و چند نفرى هم دستگير شدند و دشمنى شاهرخ آشكار شد و سيد خود را با فراخواندن دوستان عراقى و هزار تن از خراسانيان در قبال تحريكات شاهرخ تا اندازه‌اى حفظ كرد . شاهرخ كه ديد با وجود اين محافظان اقدامات « تروريستى » و سوء قصد به جان سيد دشوار بلكه مستبعد است به امراى خود پيشنهاد كرد كه سيد را بكشند و امرا كه راضى به كشتن سيد نبودند ، به طور دسته جمعى به نزد سيد رفتند و او را به اصرار مجبور به قبول سلطنت كردند . شاهرخ كه از شنيدن سر و صداهاى غير عادى بويى برده بود ، به تصور آن كه امرا مىخواهند يكى از فرزندان عليقلى خان را به شاهى