سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

12

زبور آل داود ( فارسى )

استحقاقا از آن شاهرخ است و او را غير از اطاعت مقصود و منظورى نيست و به قولى از شاهرخ دعوت كرد كه به عراق آيد و او رنگ سلطنت را به جلوس همايون زينت بخشد . بديهى است كه اين سخن فريبى بيش نبود و مىخواست بدين فسانه و افسون شاهرخ را از خراسان به عراق بكشد و او را از ميان بردارد . اما سران خراسان كه دست او را خوانده بودند گفتند كه حركت شاهرخ به عراق لزومى ندارد و ابراهيم اگر در اين سخن صادق است خود به مشهد آيد . متعاقب اين جريان ، سرداران نادرى و مردم خراسان شاهرخ را بر تخت نشاندند ( هشتم شوال 1161 ) و مادهء تاريخ سلطنت او را « سلطان اعظم » يافتند . علت توجه مردم به شاهرخ اين بود كه مادرش فاطمه سلطان دختر شاه سلطان حسين بود و دليل آن كه عليشاه نيز همهء پسران و پسرزادگان نادر را كشت و شاهرخ را نگه داشت همين بود . زيرا از دلبستگى ديرپاى مردم به خاندان صفوى خبر داشت . بارى ابراهيم كه از اين ترفند طرفى نبسته بود ، در هفدهم ذى الحجه در تبريز خود را ابراهيم شاه ناميد و سكه به نام خود زد و با سپاهى فراوان عازم خراسان شد و به قم آمد و عليقلى ميرزاى كور را با متعلقان حرم و بنه و قسمتى از توپخانه در قم گذاشت و پادگانى مركب از سى هزار نفر در قم مستقر نمود و رو به خراسان نهاد . ولى در سمنان به علت عصيان اميرخان توپچىباشى و پراكنده شدن قزلباشان از دور و بر او ، اردوى وى از هم فرو پاشيد و چند روز بعد ابراهيم شاه خود پا به فرار نهاد و به قلعهء قلاپور بين ساوه و قزوين گريخت . اما اهل قلعه او را گرفتند و مراتب را به شاهرخ خبر دادند . شاهرخ نيز دستور دارد كه نخست او را كور كردند و سپس در راه مشهد به قتلش رساندند و على شاه يا عليقلى ميرزاى كور را نيز در رسيدن به مشهد خاندان نادر به قصاص مردان و فرزندان خود قطعه قطعه كردند و ظاهرا شاهرخ بر تخت سلطنت استقرارى تمام يافت . اما هنوز نفسى به راحت نكشيده ، شاهرخ با خطر بزرگى رو به رو شد . اين امر با ورود مير سيد محمد مرعشى صفوى به مشهد آغاز گرديد . سيد محمد ، پسر ميرزا محمد داود مرعشى بود از بطن شهربانو بيگم دختر شاه سليمان صفوى و از همين روى به نام جد خود سليمان ميرزا ناميده شد . سيد محمد كه در هفت سالگى يتيم شده بود ، در اصفهان ، در نزد مادر خود و تحت حمايت شاه سلطان