صدر الدين علي بن ناصر الحسيني ( مترجم : رمضان على روح الهى )

132

زبدة التواريخ ، أخبار الأمراء والملوك السلجوقية ( فارسى )

به پذيره‌اش رفتند و در پگاه روز دوم آمدن او سلطان طغرل هم دررسيد . سپاهيان به دو رسيدند و وزير پيشاپيش وى از اسب پياده شد ، اما سلطان اعتنايى ننمود و احترامش نكرد ، كه او همان بود كه اتابكش امير شيرگير و فرزند او امير شرف الدوله عمر را به قتل آورده بود . سلطان سنجر بر تخت جلوس كرد « 1 » و پس از چندى به همدان رخت كشيد و سه روز بدانجا مقام كرد . « 2 » در اين ميان خبر رسيد كه ملك مسعود ، برادر سلطان طغرل ، به جستجوى سلطنت برآمده و از امير قراجا ساقى ، اتابك ملك سلجوق شاه خدايگان سرزمين فارس ، يارى خواسته است . سلطان طغرل كه در رى بود ، اين بدانست و هراسان شد و دانست كه قراجا سوارى است نبرده . اين خبر به سلطان سنجر رسيد و او سپاهى به نزد سلطان طغرل فرستاد ، كه به نزديك او رفتند و وى را آگهى دادند كه عمّش سلطان سنجر سلطنت عراق و ولايت عهد خويش در خراسان و تمامى ممالكش به دو داده است . او نيز آرام گرفت و خوشدل بر اسب برنشست و به همراه اميران خراسانى به خيمهء خويش بازشد . اتفاق را همان شب به تبى سخت دچار آمد كه بپاييد و او را كه زيباترين مردمان بود ، زردروى كرد . سلطان سنجر از همدان رهسپار نهاوند شد ، و سلطان طغرل هم در ميان لشكر او بود . در اين‌حال خبر رسيد كه ملك مسعود از دينور به آذربيجان بازشده است ، و سلطان سنجر برفت ؛ بر ميمنهء سپاهش سلطان طغرل و امير قماج ، و بر ميسره‌اش خوارزم شاه آتسز و اميرى چند . اين

--> داوود به جانب او رفت و وى را در آنجا در حصار گرفت و تا پايان محرم سال 526 ه در ميانهء آن دو جنگ بود . پس از چندى آن دو صلح كردند و داوود و سپس مسعود رفتند و هريك از خليفه خطبه به بغداد خواستند . المسترشد باللّه پاسخ داد كه داورى در باب خطبه به دست سلطان سنجر است و بس . داوود و گروه او هم به رى بازگشتند . مسعود نيز با عماد الدين زنگى ، خدايگان موصل ، نامه كرد و يارى او خواست و وى هم نويد اين كار داد ، و اين گونه مسعود در پيجويى سلطنت قويدل شد . پس از چندى ملك سلجوق شاه ، برادر مسعود ، را اتابكش ، قراجه ساقى ، خدايگان فارس و خوزستان ، با سپاهى گران به بغداد برد و پيش از مسعود به آنجا رسيد و خليفه او را اكرام كرد . يكچند پس از آن پيك سلطان مسعود بيامد و خطبه خواست و تهديد كرد . سلطان اين را نپذيرفت و مسعود هم سپاهى به اين شهر فرستاد و هم در آنجا سپاهيان خليفه و سلجوق شاه رودررويش ايستادند . با اين همه شكست عماد الدين زنگى ، مسعود را واداشت كه به خليفه از آمدن سلطان سنجر به رى بگويد و به وى صلح عرضه دارد ؛ با اين شرط كه عراق از آن وكيل خليفه باشد و سلطنت از آن مسعود ، و سلجوق شاه ولىعهد وى گردد . آنان در جمادى الاولى انجمن كردند . نك . به : ابن اثير 10 / 241 و بندارى 157 - 156 . ( 1 ) . سنجر تصميم گرفت كه طغرل سلطان عراق باشد . بندارى . 158 - 157 . ( 2 ) . خليفه و سلطان مسعود و سلجوق شاه دانستند كه سنجر رهسپار همدان است ، ولى ترس خليفه از سنجر او را از رويارويى با وى بازداشت . با اين همه خليفه بعدا راهى تريث شد و خطبه به نام سنجر را در عراق قطع كرد و سپس براى آمادگى جهت رودررويى با سنجر به بغداد بازگشت . ابن اثير 10 / 243 - 242 .