عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
984
زبدة التواريخ ( فارسى )
عرضهء تير هلاك شدند و بعضى گريختند ، مال و منال و اسب و استر « [ 1 ] » و گاو و گوسفند ايشان غارت كردند و زن و فرزند اسير گرفتند . دمار از خان و مان ايشان برآورده ايشان را عبرت عالميان گردانيد . شعر كسىكه با تو دم از سركشى زدى امروز * ز سر برآمد و از پا درآمد اينش جزاست هرآنكه كرد خلاف خدا شود مقهور * خلاف امر اولو الامر هم خلاف خداست ذكر واقعهء اميرزادهء مغفور مبرور اميرزاده محمّد سلطان - نوّر قبره و سرّه « [ 2 ] » - بر عاقلان هوشمند و كاملان خردمند از آفتاب روشنتر است و از اوّليات ظاهرتر كه دنيا محلّ فنا و زوال و مركز دواير محنت « [ 3 ] » و انتقال است . صفو او بىكدورت ميسّر نيست و حلاوت او بىمرارت مقرّر نه « [ 4 ] » كه را « [ 5 ] » در چمن مراد گلى بر شاخسار امانى « [ 6 ] » شكفت كه بارش هزار خار ضرار در پاى نخليد و كدام صاحب سرور در بزم كامرانى شربتى به صفا نوش كرد كه باز در عقبش زهر هلاهل نچشيد ؟ . شعر « [ 7 ] » كدام عيش كه آن را زمانه تيره نكرد * كدام روز كه آن را فلك به شب نرساند غرض از تثيب اين اقوال و تنسيق اين احوال بيان صورت حال امير و اميرزادهء جهان ، المخصوص بعنايت الملك الديّان ، اميرزاده محمّد سلطان است - طيّب اللّه ثراه و جعل الجنّة مثواه « [ 8 ] » - كه حضرت « [ 9 ] » صاحب قرانى - انار اللّه برهانه - او را ولىّ عهد خود گردانيده « [ 10 ] » بود امّا تقدير مقدّر حكيم چنان بود كه مولى مرگ ولى بيند و ولى « [ 11 ] » از اين خارستان غم و اندوه به نگارستان قدس و مقام انس خرامد در غلواى سلطنت و كامرانى و نيروى شوكت و جهانبانى كه عالم را چشم به دو روشن بود و چمن روزگار با وجود سروقامت استقامتش رشك صد گلشن ناگاه آن نهال سرافراز دولت از پاى درآمد و آن
--> ( [ 1 ] ) - ت : اشتر . ( [ 2 ] ) - ت : « و سره » ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : رحلت . ( [ 4 ] ) - ت : نگردد . ( [ 5 ] ) - ت : اگر . ( [ 6 ] ) - ت : مراد . ( [ 7 ] ) - ت : بيت . ( [ 8 ] ) - ت : ندارد . ( [ 9 ] ) - ل : مأواه . ( [ 10 ] ) - ت : ساخته . ( [ 11 ] ) - ت : ولى پيش از مولى به عالم بقا رحلت كرد .