عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
896
زبدة التواريخ ( فارسى )
به مقابله و مقاتله « [ 1 ] » بداشت . اميرزاده اسكندر بهادر چنانچه قاعدهء قلعهگيرى است به عمارت بلجاور و حفر نقب و انباشتن خندق و تراشيدن نردبان مشغول گشته شبانهروزى به تدبيرات آن مشغول بودند . چون نقبها به پاى برج رسيد و خندق انباشته شد و بلجاور برآوردند و جنگ پيش بردند مدّت دوازده روز در اين شد . اهل قلعه عاجز گشته امان طلبيدند و گفتند ترك جنگ گيرند تا ما بيرون آييم . اميرزاده اسكندر از غايت كرم و نهايت « [ 2 ] » مروّت بعد از آنهمه كشش و كوشش قبول فرمود و مثال داد و « [ 3 ] » بهادران را فرمود كه « [ 4 ] » دست از جنگ بازداشتند « [ 5 ] » چندانكه اين لشكر از پاى حصار پيشتر آمدند ايشان باز به سر « [ 6 ] » جنگ رفتند . اميرزاده اسكندر در غضب گشته به يك بار فرمود تا جملهء لشكر حمله آوردند و قهرا و قسرا « [ 7 ] » قلعه را مسخّر گردانيدند و مردان ايشان را به ياساق رسانيدند و زنان و فرزندان برده كرده و غنايم بسيار از آنجا به دست لشكريان افتاد . بعد از اين فتح اميرزاده اسكندر متوجّه جانب باى شد كه امير خدايداد مغول با لشكرى گران در آن طرف بود و امير خدايداد چون خبر فتح آقسو بشنيد گفت بعد از اين متوجّه اين طرف خواهد گشت . آن موضع را بازگذاشته بهجانب كوه رفت و لشكر اميرزاده اسكندر بدانجا رسيده باى را فتح كرده ايل والوس بسيار مثل حرم امير خضر شاه حاجى ملك آقا را با دخترش ايسن « [ 8 ] » ملك آغا و غيره اسير و دستگير كردند . بعد از آن ديگر لشكر فرستاده تا ناحيت كوسان و طارم را تاخت كردند و ايل بسيار از آن مواضع كوچانيده بياوردند . بعد از اين فتوحات اميرزاده اسكندر مىخواست كه تا به نهايت مغولستان برود . امير خدايداد و شمس الدّين عبّاس و بردى بيك و داد ملك برلاس و صديق تابان بر آن راضى نشدند و گفتند ما را حضرت صاحب قرانى فرموده است كه زمستان به موضع چود بنشينيد « [ 9 ] » و متعرّض حال ياغى مشويد . چون اين شنقصه « [ 10 ] » دست داد و اميرزاده اسكندر اين دليرى كرد كه اگر ناگاه نعوذ باللّه چشمزخمى رسد ما را در معرض سؤال و جواب خواهند آورد ايشان عنان كشيده داشتند . اميرزاده اسكندر بهجانب ختن رفت از تاب سياستى كه بر آقسو رفته بود ختنيان فكر خطا را گذاشته گردن طاعت بر خطّ مطاوعت و متابعت نهاده بيرون آمدند . حضرت
--> ( [ 1 ] ) - ت : « و مقاتله » ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : كه . ( [ 4 ] ) - ت : « را فرمود كه » ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : بدارند . ( [ 6 ] ) - م و ت : باسر . ( [ 7 ] ) - ت : در حاشيه . ( [ 8 ] ) - ت : انس . ( [ 9 ] ) - ل : ننشينيد . ( [ 10 ] ) - م و ل : قيلقه .