معين الدين محمد زمچى اسفزارى
497
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
« 1 » پر از نالهء كوس شد گوش ميغ * پر از آب شنگرف شد جوى تيغ ز گرد سپه روشنائى نماند * ز خورشيد شب را جدائى نماند مردم فراه را چون سرى نبود « 2 » از لشكرگاه سر خود گرفته سه گروه شدند ، و هر گروه « 3 » پناه بكلهء پشتهء ، و قلهء كوهى لشكر فيروزى اثر ملك غياث الدين ، « 4 » [ كه فحواى مقولهء ، ربيعى فوشنجى « 5 » : مردمك چند نه مردم نه ديو * آدمى از شوكتشان در غريو كوه روانند نبردآزماى * كوه روانند بامر خداى « 6 »
--> ( 1 ) - پا : اين بيت را ندارد . ( 2 ) - مج . پا : نبود از لشگرگاه سر خود . مك : نبود سر خود . ( 3 ) - مج . پا : پناه بكله پشته و قله كوهى . مك : پناه بقله كوهى . ( 4 ) - عبارت : [ كه فحواى مقوله . . . در صفت ايشانست ] از زيادات مج و پا مىباشد . ( 5 ) - مج : ربيعى فوشنجى . پا : اين جمله را ندارد . ( 6 ) - اين دو بيت جزء قصيده طولانى است از ربيعى پوشنگى پسر خطيب پوشنگ هرات ، شاعر نامدار دربار ملك فخر الدين كرت . ربيعى در سال 702 ه . بامر ملك فخر الدين بزندان قلعه خيسار افتاد ، و از سياهچال آن زندان چندين نامه در استرحام و استدعاى عفو و خلاص خود بملك فخر الدين نوشته و در ضمن قصائدى در حسب حال خود سروده است ، و از آن جمله قصيدهءايست كه فصيحى خوافى آن را در تاريخ خود « مجمل التواريخ » روايت كرده ، و اين چند بيت از آن قصيده است : شاه جهان خسرو روى زمين * وارث جمشيد ملك فخر دين داشت يكى بند گران ساخته * ز آهن و فولاد بپرداخته كرد مرا بسته بدان بند پاى * سر مكش از خواهش كيهان خداى آن دگران را همه آزاد كرد * چرخ فلك بين كه چه بيداد كرد من شده پس بسته بند گران * راست چو كاوس بمازندران بار غمى بر دل و بر پاى بند * با همه غم هم نفسم تا به چند