معين الدين محمد زمچى اسفزارى

425

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

پشين اقول پرسيد كه درين ملك از ملك شمس الدين كسى هست يا نه ؟ گفتند : پسرى مانده است ، در اردوى پادشاه ابقا است ، از قضا درين اثناء پادشاه ابقا بهرات رسيد ، شاهزاده « 1 » پشين روز ديگر پيش ابقا خان رفت و عرض كرد كه « 2 » اين مملكت بغايت پريشان و بىسرانجام است ، و رعاياى اين ملك سرى و سرورى « 3 » و والى و كلانترى ندارند ، اگر « 4 » حكم يرليغ شود كه پسر ملك شمس الدين بحكومت اين ديار مامور « 5 » بود ، امريست بموضع « 6 » و خيريست بموقع ، ابقا خان در ساعت ايلچيان بقدغن تمام ارسال فرمود تا ملك ركن الدين را پيش سرير آوردند ، « 7 » او را نوازش فرموده حكم كرد كه او را بلقب پدر او ملك شمس الدين « 8 » بازخوانند ، « 9 » و قچاق نامى برسم شحنگى با او بهرات فرستاد ، پس ملك شمس الدين كهين با خلعت فاخر و يرليغ

--> اين است : ملك بىملك‌دار باشد نى * ور بود پايدار باشد نى بىشهنشه بناء ملك جهان * محكم و استوار باشد نى خطهء را كه بىخداوندست * كار او برقرار باشد نى شهر را هيچ حامى و حارس * چون شه و شهريار باشد نى ( 1 ) - مج : پشين روز ديگر پيش ابقا خان رفت و . مك : اين عبارت را ندارد . ( 2 ) - پا . مك : كه اين مملكت . مج : كه مملكت . ( 3 ) - مج . پا : و والى و كلانترى . مك : اين عبارت را ندارد . ( 4 ) - مج : اگر حكم يرليغ . مك . پا : اگر يرليغ . ( 5 ) - مك : مامور بود امريست . مج : مامور امريست . ( 6 ) - مج : و خيريست بموقع . مك : اين عبارت را ندارد . ( 7 ) - مج : آوردند او را نوازش . مك : آوردند نوازش . ( 8 ) - مج : شمس الدين را بازخوانند . مك : شمس الدين خوانند . ( 9 ) - مج : و قچاق نامى برسم شحنگى با او بهرات فرستاد . پا . مك : اين عبارت را ندارد .