معين الدين محمد زمچى اسفزارى

419

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

بر آن شياطين كارزار ميزد ] ، و هرلمحه آفتاب كردار بشعاع شمشير آبدار دفع ظلمت اشرار ميكرد ، و دم بدم از غايت غيرت و دلاورى بار خود از سر برگرفته و سر برهنه و روى گشاده در « 1 » ميان ميدان جولان نمودى ، و ساعة فساعه « 2 » بتيغ بيدريغ و سنان جان ستان سرى از گردن و جانى از بدن مىربودى . « 3 » [ چنانچه در ميان جنگ بركه خانرا نظر بر او افتاده از صلابت و بهادرى و شجاعت و دلاورى او تعجبها نمود ، و پرسيد كه آن خنگ‌سوار جنگ‌آزماى كيست كه با چندين لشگر سر برهنه حرب مىكند ؟ مغولى ترمطاى نام او را مىشناخت گفت اين ملك غور است كه پيش منكو خان با سپاه كيوك خان در فلان مقام به همين منوال جانسپاريهاى دلاورانه نمود ] « 4 » . القصه در آن روز نه زخم گران بر تن ملك « 5 » شمس الدين رسيده بود ، و همچنان جنگ ميكرد . « 6 » [ تا شب شد ، پادشاه ابقا پنج نفر طبيب و جراح حاذق پيش ملك فرستاد تا معالجهء زخمها و جراحتهاى او كنند ، و چندين امير و ملك مقتول و مجروح شده بودند ، ابقا خان از هيچكس چندان ياد نميكرد كه از ملك شمس الدين . پس روز ديگر ] تا نماز پيشين مصاف كردند ، ابقا خان غالب شد ، و خلقى بسيار از سپاه بركه خان بقتل آمد و بعد از چند روز ملك شمس الدين را با تشريفات گرانمايه و اصطناعات بىحد و نهاية از مراكب بدوى « 7 » و اسلحهء گوهرى ، و يرليغ و طبل و علم اجازت مراجعت بهرات را ارزانى داشت .

--> ( 1 ) - پا . مج : گشاده در ميان ميدان . مك : گشاده در ميدان . ( 2 ) - پا . مك : بتيغ . مج : تيغ . ( 3 ) - عبارت : [ چنانچه در ميان جنگ . . . . دلاورانه نمود ] از زيادات مج و پا مىباشد . ( 4 ) - تا اينجا از زيادات مج و پا مىباشد . ( 5 ) - مج : ملك شمس الدين رسيده . مك : ملك رسيده . ( 6 ) - عبارت : [ تا شب شد پادشاه ابقا . . . . پس روز ديگر ] از زيادات پا و مج است . - مج : تا شب شد . پا : تا سطح زمين از نيفه نافه چرخ برين بديباى سوداى ظلام مشكين گشت . ( 7 ) - مراكب بدوى : به دو بضمتين و تشديد واو ، و بفتح و سكون ثانى : بيابان ، صحرا و در اينجا مراد مراكب عربى است زيرا صحرانشينان قبائل اعراب را « به دو » مينامند