معين الدين محمد زمچى اسفزارى

369

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

بريده افتاده ، فيروز او را پيش خود خواند ، و احوال او پرسيد نام و لقب خود را « 1 » باز گفت ، در لشگر فيروز او را بسيار كس ميشناختند ، « 2 » [ از آن مردم كه از ولايت خشنواز بتظلم آمده بودند ] گفتند اين از سرهنگان بزرگ « 3 » خشنواز است ، پس اين شخص فيروز را « 4 » گفت كه « 5 » من خشنواز را از ستم و بيراهى منع كردم « 6 » و گفتم از خداى بترس و از ملك ايران انديشه كن كه با سپاهى ترا بسر آيد كه ترا « 7 » طاقت او نباشد « 8 » و اين دولت تو بسر آيد ، بدين‌جهت بر من خشم گرفت و مرا چنين عقوبتى كرد « 9 » [ و فرمود تا در بن بيابانم انداختند كه بخوارى بميرم ] ، فيروز « 10 » را بر وى رحم آمد و گفت دل‌تنگ مدار كه ترا با خويشتن « 11 » ببرم و با او حرب كنم و او را بكشم « 12 » و ترا بخان‌ومان تو رسانم ، « 13 » [ آنشخص فيروز را دعا كرد و ] گفت اى پادشاه بدين مرحمت كه در حق من فرمودى [ و اين نيت نيكو كه در پيش دارى ] « 14 » ترا بر من

--> ( 1 ) - مج : خود را بازگفت . مك : خود گفت . ( 2 ) - عبارت : [ از آن مردم كه از ولايت خوشنواز بتظلم آمده بودند ] از زيادات پا و مج است . ( 3 ) - مك : سرهنگان بزرگ خشنواز . مج : سرهنگان خوشنواز . ( 4 ) - مج : شخص فيروز را گفت . مك : شخص گفت . ( 5 ) - مج : گفت كه من . مك : گفت من . ( 6 ) - مج : از ستم و بيراهى منع كردم . مك : اين عبارت را ندارد . ( 7 ) - مج : كه ترا طاقت . مك : كه طاقت . ( 8 ) - مج : و اين دولت تو بسر آيد . مك : اين عبارت را ندارد . ( 9 ) - عبارت : [ و فرمود تا در بن بيابانم انداختند كه بخوارى بميرم ] از زيادات پا و مج است . ( 10 ) - مج : فيروز را بر وى رحم آمد و گفت . مك : فيروز گفت . ( 11 ) - مج : خويشتن . مك . مد : خويش . ( 12 ) - مج : و او را بكشم . مك : اين جمله را ندارد . ( 13 ) - مج : تو رسانم آنشخص فيروز را دعا كرد و گفت . مك : تو رسانم گفت . ( 14 ) - مج : و اين نيت نيكو كه در پيش دارى ترا . مك : اين عبارت را ندارد .