معين الدين محمد زمچى اسفزارى

169

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

كردم بسبب بضاعتى كه آنجا داشتم ، ملك طبرستان استقبال فرموده بنده را به شهر درآوردند و در سراى خاص منزل داد و از شرايط خاطرجوئى و مهمان‌نوازى هيچ باقى نگذاشت . روزى بنده را گفت هرگز تماشاى دريا كردهء گفتم نى فرمود كه فردا جهة تماشاى دريا ساخته باش گفتم فرمان شما راست ، پس فرمود تا ملاحان كشتيها راست كنند و معدّ باشند ديگر روز در دريا نشسته ساقيان شراب مىپيمودند و ميان من و ملك كسى حايل نبود ، و در انگشت ملك انگشترينى بود نگينش از ياقوت سرخ كه نيكوتر از آن نديده بودم از غايت خوبى آن نگين هرزمان در انگشت وى نگاه ميكردم ، ملك توجه مرا به آن نگين دريافت از انگشت بيرون كرد و پيش من نهاد من ببوسيدم و پيشش نهادم بازش پيش من نهاد و گفت انگشترينى كه برسم بخشش از انگشتم بيرون آمده باز بانگشتم نرود من گفتم اين انگشترين هم انگشت ملك را شايد . لخواجه حافظ رح : گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيت دهد نقش نگينى ديگرباره پيشم انداخت ، چون ياقوت بس گرانمايه بود گفتم شايد كه در هشيارى پشيمان شود و خاطرش پريشان گردد باز پيش او نهادم ، ملك برداشت و در دريا انداخت ، گفتم دريغ از انگشترينى بدان خوبى اگر بدانستم كه ملك در انگشت نخواهد كرد و به دريا خواهد افكند مىپذيرفتم كه من هرگز چنان ياقوت نديده بودم ، ملك گفت چند كرت پيش تو كشيدم قبول نكردى اكنون كه به دريا انداختم دريغ و تأسف ميخورى اما چارهء بكنم كه او را بدست تو رسانم پس ملاحان را فرمود تا لنگر انداخته كشتيها را نگاه داشتند و غلامى را فرمود كه برو فلان صندوق سيمين را از خزانه‌دار بستان و پيش من آر ، غلام رفت و صندوق را آورد ملك از كيسه خود كليد سيمين بيرون آورد و قفل صندوق بگشاد و ماهى زرّين برآورد و در دريا انداخت آن ماهى غوطه زد و در قعر دريا شد بعد از زمانى برسر آمد انگشترين در دهان گرفته ملك ملاحى را فرمود تا آن ماهى را با انگشترين گرفته پيش او آورد ، ملك انگشترين را بستاند و پيش من نهاد و آن ماهى زرين را در صندوق سيمين نهاده