ناصر الدين شاه قاجار

63

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

به ديزه علينقى خان مرحوم كه سال گذشته بيچاره علينقى خان خودش و پسرش مرده‌اند حالا ديزه بىصاحب مانده است ، هنوز به ديزه نرسيده يك دره‌اى تشكيل يافت كه زمين دره همه چمن بود و رودخانه سمان‌ارخى از وسط دره مىگذشت بعضى چشمه‌ها داشت مثل چشمه غلغلى لار ، به قلر آقاسى گفتم زمين ده را همين‌قدر كه زراعت كرده‌اند بيشتر نگذارد زراعت كنند چمن را ضايع كنند ، بعد رانديم رسيديم به شهر زنجان ، به زنجان نرسيده از روبرو ابر شديدى شد و طوفان به‌نظر آمد كم‌كم پيش آمد اما باد نيامد طوفان باران شد و بنا كرد بباريدن اما هوا چون باد نداشت سرد بود اما نه مثل ديروز كه آدم از سرما مىمرد ، رانديم تجار و آخوند و اهل زنجان همه آمده بودند ، فراشها آنها را مىزدند گفتم نزنند همه آمدند جلو دعا مىكردند و با كالسكه مىدويدند ، بعد از شهر زنجان گذشتيم نيم فرسنگ هم بالاتر از شهر رانديم رسيديم به حسين‌آباد كه منزل است ، يكساعت و نيم به غروب مانده رسيديم به منزل ، حاكم بعضى پيشكش و شال و پول و شيرينى و ميرينى و غيره گذاشته بود يك كاسه نبات خيلى بزرگ بود دادم به حاجى حيدر ، عزيز السلطان [ 34 ] آمد ، شيرينى و غيره را قسمت كرديم ، چاى عصرانه خورديم ، بعضى تلگرافها از شهر آمده بود ، امين السلطان آمد نشست خوانديم بعد او رفت ، قورق شد ، زنها آمدند موزيكان مىزدند ، هزار هزار مرتبه بىانتها شكر خدا را كردم كه دوازده سال قبل ازين آمديم اينجا برويم فرنگ از كرج خون بواسير باز شد . تا اينجا كه آمديم چادر ما را همين‌جا كنار همين درياچه زده بودند احوال من خيلى بهم خورد و كسالت زياد داشتم امروز الحمد للّه با كمال سلامتى و سردماغ باز آمديم اينجا ، ايضا صدهزار مرتبه شكر خدا را الحمد للّه آن دفعه اين باغ را از كسالت و بىدماغى هيچ نديده بودم ، امروز الحمد للّه عصر رفتم تمام باغ را گردش كردم در حقيقت عجب باغى است از حيث آب و درخت و زمين همه چيزش تمام است مگر اينكه ديوار ندارد ، تمام در اندرونى و آشپزخانه توى باغ افتاده است ، بيچاره باغ ، پشت هم شام خورديم بعد از شام خوانند [ ه ] ها آمدند ، امروز در ورود منزل مجد الدوله را ديدم كه از سجاس و دهاتش آمده بود تعريف مىكرد مىگفت روز اول كه رفتيم سجاس توى صحرا يك مار بزرگ ديديم به قدر ديرك كه سرش را توى سوراخ كرده بود و روى زمين پيچ مىخورد گفتم بايد اين مار را زد ، تفنگ را گرفتم مار را كشتم بعد ديديم يك مرغ روى هوا مىپرد يك چيز درازى به دهنش گرفته به‌قدر گاوسر ، حاجى رفت زير مرغ تفنگ انداخت ، مرغ مار را ول كرد ، پريد ، كم مانده بود مار روى حاجى بيفتد ، حاجى گريخت ، مار افتاد زمين با شمشير دو