ناصر الدين شاه قاجار
37
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
گريه مىكردند ، رفتم بيرون و خواجهها در را بستند ، همينكه بيرون آمدم ، ديدم نعوذ باللّه ، نايب السلطنه ، امين السلطان ، شاهزادهها ، ديگر صاحبمنصب كه زياده از حد هركه را بخواهى عمله خلوت همه از آمدنى و ماندنى معركه بود ، سوار اسب شديم ، صاحب اختيار ، ساعد الدوله ، صاحبمنصبان ، همه ايستاده بودند رانديم ، اول سوارهاى قجر و قزل اياغ و ايلخانى ، پسر عضد الملك صف كشيده بودند قجرها ايليت [ به ] خرج مىدادند ، چشمهاشان را اشكى مىكردند ، قزل اياغ توقع داشت كه من ريشش را ماچ كنم و بغلش بگيرم اما محل چندانى نگذاشتيم . قجرها را نگاهى كرده رد شديم ، نايب السلطنه ، امين السلطان ، مخبر الدوله ، امين الدوله و سايرين همه در ركاب بودند امين الدوله و مخبر الدوله ، زيندارباشى ، ناصر الملك و جهانگير خان از راه گيلان مىروند كه تفليس به ما برسند ده پانزده روز بعد از ما حركت مىكنند ، بعد رسيديم به سوارهاى قزاق كه بايد همراه بيايند ، شصت نفر بودند ، بعد سوارهاى كشيكچىباشى و سوارهاى علاء الدوله ، آنها كه بايد همراه بيايند ، آنها كه بايد مرخص بشوند بروند خانهشان ، همه بودند مكمل و مسلح و خوشلباس و خوب بودند ، آنها را هم ديديم ، از سوارها كه گذشتيم ، سوار كالسكه شديم ، وقت نهار بود ، گرسنه هم بودم ، آقا دائى را گفتم نهار را ببر باغ شاه كلاه فرنگى دم در حاضر كن تا ما بيائيم امين خلوت كه بايد بيايد فرنگستان شبى كه رفتهاند مهمانى دالغوروكى ماست و غذاى زياد خورده است ، قولنج سختى كرده است ، كه كم مانده بود بميرد ، شهر مانده است كه معالجه كند تا قزوين آنجا خودش را برساند . مهديخان كاشى هم كه بايد بيايد فرنگ ده پانزده روز است كه او را هيچ نديدهام نمىدانم كدام جهنم است از كدام سوراخ مىآيد كجا مىرود . گدا كه نعوذ باللّه از عشرتآباد الى شاهآباد صف بسته بودند ، بجز گدا از اهل شهر زن و مرد و غيره روى باروها و توى صحرا هيچكس نبود ، واقعا دوهزار تا گدا بود ، خلاصه رانديم ، ميان اين هيروبير و جمعيت ديدم يك مردى ايستاده است يك قفس دستش است ، چند تا قرقاول زنده توى قفس بود ، من محل نگذاشتم گفتم ببين كيست و رد شديم رانديم تا رسيدم به باغ شاه پياده شده نهار خورديم . وقتى وارد كلاه فرنگى كه شديم ديدم علاء الدوله آمد ، قفس قرقاول را آورد و عريضهاى هم آورد كه اين مرد كه قرقاول آورده است محمد ناصر خان قاجار پسر محمد ولى خان قاجار مشهور به خان نايب است مدتى خراسان حاكم كلات و غيره بوده است ، حالا اينطور قرقاول آورده است ، دلم خيلى سوخت و او را به علاء الدوله سپردم كه جزء غلامهاى كشيك خانه پيش علاء الدوله