ناصر الدين شاه قاجار
38
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
باشد ، قرقاولهايش را هم دادم به محمد حسن خان برادر انيس الدوله كه ببرد بسپارد به ميرشكار او ببرد جنگل جاجرود ول كند . نايب السلطنه ، مجد الدوله ، امين حضرت ، محمد حسن خان ، حاجى حبيب اللّه خان ، پيشخدمتهاى سفرى حضرى همه بودند اما اينجا كه آمديم جمعيت ، صاحبمنصب و غيره كمكم رفتند سرجوزى بود ، چون اينجا ميماند جولان بازى مىكرد ، خلاصه بعد از نهار پياده رفتيم تا پيش مجسمه ، فوارهها بلند مىجست ، باد مىخورد باز مثل آن روز كه حرم بودند مىريخت توى خيابان را [ 16 ] تر مىكرد به حاجى حسينعلى گفتم فوارهها را كوچك كند و نهرش را هم پهنتر كند كه ديگر خيابان ضايع نشود . قدرى گردش كرديم بعد آمديم بيرون ، سوار كالسكه شده رانديم توى باغ ، سرايدارباشى را ديدم راه مىرود با او هم قدرى صحبت كرديم ، مرخص شد رفت . خلاصه رانديم بين راه كه ميامديم ديدم چند تا كالسكه ميايد ما را كه ديدند ايستادند و از كالسكه بيرون آمدند ديدم ملكآرا و قوام الدوله و مشير لشگر بودند ما هم كالسكه را نگاه داشتيم ، قدرى با آنها صحبت كرديم ، بعد كنت آمد به زبان فرنگى لوس وداع كرد و رفت ، گفتم الحمد للّه كه كنت هم ازاله شد . بعد عز الدوله آمد او هم وداعى كرد و رفت ، بعد امين حضور با ريش سفيد و اقبال الدوله با تنه گندهاش آمدند ، پياده شدند ، گفتم سوار شويد سوار شدند ، قدرى كه رانديم امين حضور پياده شد ، خودش را ميماليد به كالسكه و وداع مىكرد ، آنها هم مرخص شدند ، رفتند شهر و ما رانديم ، نايب السلطنه همراه هست تا منزل فردا ، امين السلطان و سايرين بودند ، رانديم ، منزل امروز شاهآباد است . اما از بس شاهآباد جاى كثيفى « 28 » است اردو را نيم فرسنگ بالاتر از شاهآباد محاذى ازكى شكارهگاه قديم كه جركه مىكرديم . زير وردآورد مزرعهايست ، سراپرده را توى ينجهزار ، اسپرسزارى زدهاند نهر آب صاف خيلى خوبى از وسط سراپرده مىگذرد چهار ساعت به غروب مانده وارد سراپرده شديم ، ديدم فخر الدوله و انيس الدوله هم آمدهاند خوشحال شدم ، گفتم جا انداختند قدرى دراز كشيدم ، بعد برخاستم . چاى عصرانه خورديم ، شب مهتاب صاف خيلى خوبى بود هوا هم خوب بود ، موزيكانچىها را گفتم قدرى موزيكان زدند خيلى خوشآيند بود بعد خوابيديم . فوج پنجم شقاقى كه از تبريز مىآيند براى ساخلو طهران امروز در راه ديدم مىآمدند دستهدسته مىرفتند شهر ، امروز صبح وقتى كه ما رخت مىپوشيديم ، عزيز السلطان آمد گفت من مىروم گفتم برو ، زنها چسبيدند به عزيز السلطان ماچش كردند و او رفت ، آغا
--> ( 28 ) . اصل : كسيفى