ناصر الدين شاه قاجار
33
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
محمد حسن ميرزا را نزديك فواره بياورد كه آب فواره برويش بريزد او نمىگذاشته ، كشمكش كرده يك بار قايق برگشته است و اين دو نفر با لباس و كلاه زير آب رفتهاند قايق وارونه هم روى آنها تقريبا ده دقيقه بوده است ، بعد بيرون مىآيند و مثل موش آب كشيده مىروند توى اطاق سياه سرايدارباشى و مىفرستند از خانهشان رخت و [ 12 ] كلاه تازه مىآورند و عوض مىكنند . همين امروز عصرش سفرا آمدند به حضور براى وداع سفر فرنگستان و اجماعا ملاقات شدند ، دالغوركى وزير مختار روس احضار شده است . ميرود به پطر ، ولف وزير مختار انگليس هم مىرود به انگليس ، مسيو بالوا وزيرمختار فرانسه هم با زنش مىرود به پاريس ، بارون « 26 » شنك وزيرمختار آلمان هم مىرود به آلمان ، از سفرا كسى كه مىماند وزير مقيم ينگى دنيا است و وزيرمختار اطريش و شارژ دافر ايطاليا ، خالد بيگ سفير عثمانى هم ميماند ، در سفارت روس پوچيو شارژ دافر خواهد بود و در سفارت فرانسه هم شارژ دافرى كه تازه آمده و آدم پوسيدهايست . اين اوضاعى كه براى رفتن فرنگ ما فراهم آمده بود در حقيقت نمىتوان نوشت ، از بس از بيرون و اندرون كار سر ما ريخته بود هركس را نگاه مىكردى يك جور عرض داشت . هر گوشه مىرفتيم يكى عريضه مىداد ، يكى عرض مىكرد يكى چرند مىگفت ، يكى انعام مىخواست ، ديگر آدم ذله مىشد ، روزى سه هزار كاغذ و برات و فرمان صحه مىگذاشتيم امين السلطان بيچاره كه از بس كار داشت هيچ پيدا نمىشد گاهى هم كه مىآمد با صد من كاغذ ، از اين روزها يك روز بعد از اينكه سههزار برات و فرمان صحه گذاشتيم رفتم جائى « * » توى جائى نشسته بودم ديدم يكى صورتش را چسبانده به در جائى و داد مىزند و عرض مىكند كه من اينجا مىمانم و انعام مىخواهم و چه و چه هى عرض مىكند آمدم بيرون ديدم نايب برادرباشى است ، ايستاده است با مهديخان فراشخلوت قلمدان آوردهاند پشت جائى انعام مىخواهند ، برات آنها را هم صحه گذاشتم ، ديدم ديگر با اين وضع نمىشود ماند ، اندرون هم كه مىرويم زنها مىريزند سر آدم مىخواهند نعره بزنند يخهشان را پاره كنند و گريه كنند اما خودشان را نگاه مىدارند ، براى روز دوازدهم همه وعده روز دوازدهم را بما مىدهند . فروغ الدوله ، افسر الدوله ، ضياء السلطنه ، واليه ، دخترهاى ما هم همه اندرون آمده بودند و وعده روز دوازدهم را مىدادند ، خلاصه ديدم با اين اوضاع محال است بتوانيم بمانيم تا روز دوازدهم ، خيال كردم روز دهم بىخبر دربرويم ، هيچكس هم خبر نداشت به هيچكس بروز ندادم غير از امين السلطان
--> ( 26 ) . اصل : بارن ( * ) . منظور دستشويى يا مستراح است .