ناصر الدين شاه قاجار
34
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
كه به همان يك نفر گفته بودم او مىدانست شب هم گفتم فردا سوار مىشوم نهار گرم خبر كرديم سلطنتآباد و صبح روز پنجشنبه دهم از خواب برخاستيم همه زنها خواب بودند ، هيچكس خبر نداشت ، رخت پوشيدم رفتم حياط ليلا خانم كه ايرانى را ببينم كه مىرويم و آنها خبر ندارند ، رفتم ديدم خاله ليلا خانم نشسته كنار باغچه ، يك ديگ كوچك گذاشته است چيز مىپزد و ايرانى دور ديگ بازى مىكرد و ليلا خانم هم خوابيده است ، از خاله پرسيدم چه مىپزى گفت خورش چغاله مىپزم توى دلم گفتم امروز اين خورش زهر مار خواهد شد خيلى هم خورش تميز خوبى بود ، بعد آمدم دوباره اندرون ، باز ديدم هيچكس نيست فروغ الدوله را توى حياط ديدم مىگفت امروز مىروم ديدن فخر الدوله باز عصر مىآيم تا روز دوازدهم هستيم بعد از اندرون رفتم بيرون و ديدم الحمد للّه هيچكس نفهميد ، يواش توى كالسكه نشستم و [ 13 ] رانديم براى سلطنتآباد اما تا دم در بازار زنها و خواجهها و كنيز و غيره خيلى جمعيت بود شيرازى كوچك ، ضياء السلطنه ، فروغ الدوله ، خواجهها اينها خيلى بودند ، حتى عزيز السلطان هم نمىدانست ما مىرويم ، بازى مىكرد منهم عقب او نفرستادم ، سوار كالسكه شده رانديم ، رسيديم به سلطنتآباد ، رفتيم عمارت آينه ، امين حضور ، امين حضرت ، ساير پيشخدمتها بودند ، نهار خورديم بعد از نهار پياده رفتم باغ گبرها و عمارت كنت و غيره را گردش كرديم بعد آمديم كلاه فرنگى پيشخدمتها بودند مىخواستم بخوابم كه امين السلطنه از شهر وارد شد ، با يك دستمال بسته كاغذ ديگر ، خواب از سرم بيرون رفت تا نشستيم كاغذها و كتابچه و غيره را خوانديم خواب از سرم پريد ، بعد عزيز السلطان آمد با آغا عبد إله و آقا مردك ، عزيز السلطان تعريف مىكرد كه همينكه شما رفتيد ، امين السلطان به اعتماد الحرم و آغا نورى گفت كه شاه رفته است ، آغا نورى رفته بود اندرون خبر كرده بود كه انيس الدوله و امين اقدس و كتابخوان و اقل بكه و اهل قهوهخانه كه بايد تا سرحد بيايند ، چادر كنند بروند عشرتآباد كه شاه امشب مىرود عشرتآباد كه زنها همه گريه كرده بودند ، يك محشرى شده بود ، قال مقال و همهمه شده بود ، كنيزها ، زنها همه گريه كرده بودند ، امين السلطنه تعريف مىكرد كه در اندرون و ديوانخانه و فراشها ، سرايدارها ، مردم ، نوكرها همه مات شده بودند ، توى شهر همهمه غريبى پيچيده بوده است ، صبح هم من با امين السلطان و نايب السلطنه و امين السلطنه كار داشتم ، صبح زود رفتم ديوانخانه ، آنها را خواستم رفتم گرمخانه ميدان ، حاجى حيدر ريش ما را تراشيد ، بعد امين السلطنه آمده بود ، آنها نيامده بودند ديدم دير مىشود