ناصر الدين شاه قاجار

31

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

صاحب‌منصب‌هاى توپخانه هم پشت سر او بودند توپ‌ها را ديده رسيديم به زنبورك خانه ، آنها را هم ديده رسيديم به انواع افواج همينطور حلقه ايستاده بودند ، آنها را هم ديديم و آمديم توى چادر بنا كرديم با دالغوركى به حرف زدن ، حكيم الممالك هم بود گاه‌گاهى به زبان فرانسه به چك دالغوركى ميزد . قشونى كه امروز اينجا حاضر بودند از اين قرار است : توپخانه ، زنبوركخانه ، فوج بهادران ، ابوابجمعى شجاع السلطنه كه تازه از آذربايجان آمده‌اند ، فوج حاضر كه با ما به آذربايجان مىآيند ، فوج شقاقى ، فوج خوى ، فوج مخصوص نايب السلطنه ، فوج سواد كوه ، سوار قزاق ، سوار افشار ، سوچيلاق [ ؟ ] سوار افشار ميروند به بسطام كه در غياب ما در شاهرود به سركردگى عليخان پسر صاحب اختيار اردو بزنند . قشون آمد از جلو ما دفيله كرد ، باد هم در كمال سختى مىآمد به چادر ميزد . دالغوركى هم پيش ما ايستاده بود ، نايب السلطنه ، صاحب منصب‌ها ، سواره ايستاده بودند ، خيلى طول كشيد تا دفيله افواج تمام شد . دالغوركى وسط كار خسته شد ، رفت چادر نايب السلطنه نشست ، قشون هم خيلى منظم و بىصدا خوش لباس بودند ، بعد كه تمام شد سوار شديم رفتيم عشرت‌آباد كه راحت كنيم ، عزيز السلطان هم آمد توى عمارت ديوانخانه ، چاى و عصرانه خورديم ، حالا در باغ عشرت آباد گلها تمام در غنچه است هنوز گل زرد ، مشكيجه « 25 » چيزى باز نشده است ، شكوفهء آلوبالو ريخته است ، شكوفه‌ئى كه حالا هست شكوفه به است ، آلوچه هم به دهن مىآيد اين وضع طهران است و عشرت‌آباد ، وضع شميران و آنطرف‌ها طور ديگر است ، شكوفه آلوبالو و اينها هنوز هست . امين حضرت از خمسه كه آمده بود ناخوش بود حالا بهتر شده است و امروز در ركاب بود بعد سوار شده آمديم شهر در كمال خستگى كسالت وارد اندرون شديم با اينهمه خستگى حالا زنها نمىگذارند هركدام يك حرفى مىزنند و خواهش مىكنند . روز دوشنبه 7 شعبان : امروز براى كسالت ديروز گفتيم سوار شديم و برويم راحت كنيم صبح سوار شده يكسر رفتيم قصر فيروزه هواى صاف آفتاب خوبى بود ، بقيه كاغذهاى ديروز امين الملك و نايب السلطنه را برداشته بوديم كه امروز بخوانيم ، نهار را قصر فيروزه خورديم ديديم اينجا اطاقش سرد است و خفه است نمىشود كار كرد ، گفتيم برويم باغ دوشان‌تپه آنجا كار كنيم بهتر است ، داديم آفتاب گردان را بردند آنجا بزنند خودمان سوار شديم يك قدرى

--> ( 25 ) . گلى سفيد خوشبوى و آن را نسرين گويند ( فرهنگ آنندراج )