ناصر الدين شاه قاجار
23
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
پهلوى نايب السلطنه و عزيز السلطان روى زمين ريخته بود مردم جمع شده ريخته بودند به سر اينها ، عزيز السلطان كم مانده بوده است كه خفه شود ماشا اللّه طارمى دور باغچه را گرفته ميرود بالا خلاص مىشود ، بعد هم آقا مردك و اينها ميرسند عزيز السلطان را مىآورند . خلاصه آمديم توى باغ رفتيم اندرون گردش كرده آمدم بيرون يك راست رفتم سر در ارك ، چون قدرى زود و بىخبر بيرون رفتم قدرى قال مقال بود و جمعيت ، بعد خوب شد . رفتيم بالاخانه ، آنجا چون آفتاب رو بود گرم بود ، امين السلطان ، نايب السلطنه ، امين خلوت ، ساير پيشخدمتها بودند ، جمعيت متفرقه و تماشاچى در ميدان خيلى كم بود هيچ نبود ، خلوت كرده بودند ، فوج و توپچى و صاحب منصبان و قاجار و غيره ايستاده بودند ، اهل سردر از قوچباز و لوطى و بازىگر خيلى كم بود قدرى پول پاشيديم « 11 » عزيز السلطان هم جاى خودش نشسته بود ، سردر خنك بىمزه بود ، در بين سردر ديدم توپچىها بى خود اينطرف و آنطرف حركت مىكنند و راه ميروند تصور كرديم ميخواهند بروند پايين دست كه جمعيت زياد است جلو مردم را بگيرند ، ديديم خير در كمال ملايمت تمام توپچى رفتند . پايين كه آمديم معلوم شد چند نفر نسقچى جلو توپچى ايستاده بودند ، توپچىها گفته بودند رد شويد آنها گفته بودند جاى ما اينجاست مختصر حرفى باهم زده بودند امين نظام محمد صادقخان قجر كه رئيس توپخانه است از اين حرفها به دماغش خورده حكم مىدهد تمام توپچى در وسط سلام ميروند حقيقت خيلى بد كارى شده بود در وسط سلام و سردر اينحركت را كرده است ، به امين السلطان حكم شد نسقچىها را تنبيه سخت نمايد كه چرا جلو توپچى ايستاده بودند كه باعث اين حركت بشود ، امين نظام را هم فرموديم شمشيرش را باز كرده از توپخانه معزولش كرديم . خلاصه سردر به هم خورده بسيار خسته شديم آمديم توى باغ رفتيم اطاق موزه ، نايب السلطنه تب كرده بود آمد بعضى فرمايشات شد رفت . امين السلطان اسبابهاى سلام را جابجا كرد ، در موزه را بسته رفتم اندرون منزل انيس الدوله ، جمعيت زيادى تو اطاق و حياط پر بود هرجور آدمى ميخواستيد بود ، توى اين اندرون كه به اندازه يك ميدان است بقدرى جمعيت بود كه ديگر جا نبود ، ما هم يورقه مىرفتيم كه اين زنها بما نزنند . آمديم بيرون اطاق برليان نماز خوانديم و رفتيم سردر شمس العماره تماشا كرديم ، موزيكان مىزدند ، سياحت [ و ] تماشاى غريبى داشت ، بعد رفتيم اندرون ديديم جمعيت همانطور است كه بود هيچ تفاوت نكرده است ، دوباره يورقه كرديم و آمديم بيرون ديديم نمىشود اندرون
--> ( 11 ) . اصل : پاچيديم