قهرمان ميرزا عين السلطنه
7673
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
چه . گفت حضرت اقدس و الا حالشان خوب نيست چون چند روز قبل دستخطى از ايشان رسيده بود به خط مستشار ، در حاشيه دو سه سطر به خط آن مرحوم [ بود ] كه حالم بدتر شده است و اين چند سطر را بر خلاف هميشه با ارتعاش دست نوشته بودند ، در تاريخ هم سهو شده بود . از كسالت ايشان هم كه سابقه داشتم فهميدم كار گذشته است . بلافاصله تلگرافى از بغل خود بيرون آورده به دست من داد . عباس تلگراف كرده بود حضرتوالا فوت كرد آقاى عين السلطنه را اطلاع دهيد به طهران بيايند . حال من منقلب شد ، گريهء شديد دست داد . آنها تسليت گفته مرا آرام كردند . ناهار صرف شد . قرار شد شهر بروند و همين اتومبيل فرد نوسوارى را مجددا اينجا روانه كنند و من بروم . آنها رفتند . من سفارشاتى به نوكرها كردم . لوازم حركت و سفر را برداشتم بيرون رفتم . پيرمردها ، جوقباشيها همه آمدند . گريه مىكردند . توى سرشان مىزدند . بعد گفتم دو روز در مسجد كوريجان ختم بگذارند . رعاياى دهات ديگر را هم خبر كنند . از همسايگان دعوت نمايند شام و ناهار مفصل بدهند . حركت به طهران اتومبيل دو ساعت به غروب مانده رسيد . من نزد شوفر ، حسين و زنش و دو بچهاش توى اتومبيل و حركت كرديم . اتو نو بود و چهل تومان كرايه شده بود . به سرعت مىرفت . سه ساعت و نيم از شب رفته قزوين رسيدم . چون مراجعت از همدان براى قاچاق ترياك تفتيش مىكنند و من هم از ده مىرفتم جواز هم نداشتم به شوفر گفتم تو هيچ نگو . آژان و مفتش آمد از كجا مىآئيد ؟ گفتم از يارآباد و نزد سردار كل . چون اتومبيل دربست و آبرومند بود و اين مفتشها هم از چهرهء آدم مىفهمند ترياكى يا قاچاقچى است فورى آژان امر به حركت كرد . وارد شهر شديم . باز ممكن نبود من جواز بگيرم ، نظميه تعطيل بود . دم دروازهء راه رى آژان جلو گرفت كجا مىرويد ؟ از كجا مىآئيد ؟ گفتم قشلاق به دعوت شاهزاده عدل الممالك مىروم . اجازهء حركت داد . در كرج گفتم براى خريد زغالسنگ از آبيك مىآيم و در مهمانخانهء ايطاليا بيتوته كرديم . صبح زود از كرج حركت [ كرديم ] دم دروازهء طهران باز آژان مانع شد . گفتم از ده خودم نزديك كرج مىآيم . چهار به ظهر مانده وارد جلوخان خانه شدم و از آنجا مسجد شيخ عبد الحسين [ رفتم ] كه ختم آنجا گذاشته شده بود .