قهرمان ميرزا عين السلطنه
7655
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
از او ذكر نمايم . هرمز سى و هشت سال داشت . جوان رعنائى بود ، خوشگل ، خوشسيما ، با قد موزون و تناسب اندام . در بيروت و مدرسهء « آنطورا » درس خواند و تتمهء درس خود را در پاريس مدرسهء « سيانس پوليتيك » به اتمام رسانيد . طهران آمده در ماليه مستخدم شد . بسكه مغرور به تحصيل خود بود در هر اداره با رئيس آن مخالفت كرد به ادارهء ديگر منتقل شد . تا بالاخره از اين ترتيب به تنگ آمده شغل معلمى را براى خود انتخاب كرد . چون متخصص تاريخ شده بود معلم تاريخ و فرانسه و ممتحن كلاسها شد . امتحان دخترها يك سال با او بود . بقدرى جديت كرد و رفوزه شدند كه دخترها دو سه مرتبه حمله به او آورده يكدفعه در توى كوچه خواستند او را كتك بزنند . ماهى مبلغى حقوق داشت و دو سال بود در موقع تعطيل دماوند مىرفت . چون بر خلاف رضاى پدر و مادرش زن بيوهاى را عقد كرده بود از خانهء ما به يك خانهء اجارهاى رفته بود و بين او و ابوين شكرابى بود ( مرحوم پدرم خيلى به او علاقه داشت ) . پارسال كه دماوند رفت سفرى به طهران آمد با مادر و خواهرها صلح كرد و همهء آنها را با برادر كوچك خود يوسف به دماوند برد . همهء ما از اين اصلاح مشعوف شديم و نمىدانستيم قضا و قدر چه در دنبال دارد . من باغ محمود و عمارت جديد خودم ييلاق رفته بودم كه بعد اهل خانه را آنجا گذاشته همدان بروم . آقاى عماد السلطنه خانوادهء خود را به باغ اندرون مرحوم پدرم كه سهم او شده فرستاده بود و خودش شهر . تازه يك شب تجريش آمده بود ( آقا مىفرمايند من از شمران بدم مىآيد . . . ! « 1 » ) افخم الدوله طهران ، نوشيروان عمارت تجريش خود . صبح بسيار زودى بود كلفت مرا صدا زد برخاستم و تغير كردم چه موقع صدا زدن و بيدار كردن است . فورى ورقهء تلفنى به دستم داد و گفت فراش مطالبهء انعام دارد . من پيش خود تصور كردم يك خبر خوشى است . باز نموده قرائت كردم ديدم دخترم نزهت الملوك كه از نداشتن خانه در اندرون بزرگ ما منزل نموده بود مخابره كرده « هرمز ميرزا در دماوند تير خورده و بدحال است ، زود شهر بيائيد . كمينه نزهت . » معلوم است من فهميدم كه سانحه عظيم است . زود لباس تن كرده حسين آقا را برداشته بيرون رفتم . ديدم باز فراش پرطمع دم در ايستاده و منتظر انعام است . من چند فحش به عوض انعام به وى داده باغ آقا رفتم . خواب بود . به زيور الملوك خانم « 2 » گفتم چه واقع شده و فورى سمت ايستگاه شتافتم . اتو حاضر بود سوار شده به شهر ، از توپخانه درشكه تا منزل . نزهت را ديدم فقط كرتى از عبد اللّه ميرزا نشان داد كه كار گذشته فلان و فلان
--> ( 1 ) - نقطهچين در اصل است . ( 2 ) - همسر آقاى عماد السلطنه .