قهرمان ميرزا عين السلطنه
7656
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بيائيد . دنيا را به سر من مىكوفتند بهتر از اين خبر بود . چون موقع كار و عمل بود نه وقت گريه و ندبه . من به كلى خوددارى كرده گفتم درشكه را بستند . نوشيروان هم رسيد . اول رفتم تلفنخانه . هركه را گفتم حاضر كن گفت دماوند ندارد . آخر الامر گفتم با خود رئيس تلفن صحبت مىكنم . حاضر شد . گفت خانمها را به سمت طهران حركت دادند . افخم الدوله و سايرين هستند تا جنازه حركت كند . من فورى به گاراژ تلفن كردم اتومبيل حاضر كند . خودم رفتم نظميه به فتح اللّه خان گفتم جواز طول مىكشد شما به دروازه تلفن كنيد كه مانع حركت من نشوند ( اين جواز هم يك بلائى شده خصوصا حالا كه عكس هم بايد انداخت داد ) . او تلفن زد و بسى غمخوارى كرد . من به گاراژ خيابان چراغبرق رفتم . گفتند اتومبيل خود افخم الدوله [ را ] شمران عقب شما فرستادهايم و بعد از تلفن شما تلفن زديم زود بيايد . اين را فراموش كردم بنويسم كه نزهت گفت شب تلفن كه زنگ زد خود افخم الدوله پاى آن رفت و بعد از اصغاى اين خبر ديوانهوار عبد اللّه ميرزا را برداشته با اتومبيل ديگر خود رفت . همان دقيقه اتو رسيد . با فرخ ميرزا پسر بزرگ عماد السلطنه ، ارباب فريدون زردشتى دوست ما و ملك قاسم ميرزا پسر ديگر آقاى عماد السلطنه ، من و نوشيروان ميرزا و حسين هم نشسته حركت كرديم ، گرسنه و تشنه . در سرخه حصار من يك فنجان چاى كثيف با قطعهاى نان خورده به شتاب تمام رفتيم . چند جا نزديك بود اتو پرت شود . دو فرسنگ به دماوند مانده اتومبيل استوارت « 1 » حاجى آقاى بيچاره رسيد كه جنازهء آن مرحوم را با ماشاء اللّه مىآورد . ايستاديم ديگر به ما چه حال روى داد خدا بايد بداند . ما شاء اللّه خان گفت شما با اين اتو برويد يك سر ابن بابويه . اين اتو را ما براى حمل اسباب مىبريم . ما جمعا سوار شده و من به شوفر حكم كردم به سرعت برو ، مبادا حاجى افخم الدوله به ما برسد . از بيرون دروازه شهر تا ابن بابويه راه خراب بود . با زحمت زياد هول و تكان به ابن بابويه رسيديم . جنازه را سر مقبرهء مرحوم خانم شاهزاده عيال آقاى عماد السلطنه گذاشتيم كه پرويز و عبد الصمد ميرزا پسر عماد السلطنه هم آنجا دفناند . خودمان رفتيم ظهيرآباد كه ابو القاسم بيك از نوكرهاى باوفاى قديم ما آنجا ملك و رعيتى دارد . نان و تخممرغى خورده براى دفن سر مقبره رفتيم . پس از دفن آن ناكام حضرت عبد العظيم پياده رفته از آنجا اتو سوار شده شهر و به خانه . ورود ما يك هيجان غريبى را باعث شد كه هيچيك از عهدهء حاجى افخم الدوله برنيامديم ( خداوند قسمت هيچ پدر و مادرى نكند . ) .
--> ( 1 ) - مارك اتومبيل .