قهرمان ميرزا عين السلطنه

7635

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

نموديم . صحبت ما همه از گندم ، جو ، انگور ، اسب ، توله ، تازى و شكار آهو و خرگوش و كبكهاى چيل باغ جويبار بود . زندگى ده هنگام آمدن آنها من به كربلائى محمد على نايب اينجا كه للهء همهء اين آقاها هم در الموت و قزوين بود قدغن نموده بودم تفنگ به دست آنها ندهد . بعد كه آقاى علوى آمد قدغن شكست . از چند سار و قمرى كه در اول تيراندازى خود زده بودند دماغى داشتند و از تكرار آن لذت مىبردند . شكايت زينب از آنها و جوابهايشان مزه داشت . هر وقت تفنگ دست مىگرفتند زينب فرياد مىكرد ، اى واى شيطان مبادا پر كرده باشد . جواب مىدادند چه عيب دارد شيطان پر كند و ما پول ساچمه و باروط ندهيم . هر وقت سوار شده شكار مىرفتند دير مىشد زينب بىقرار شده آدم و چراغ روانه مىكرد و بچه‌ها از اين كار كوك شده مرافعه مىكردند . بهمن كه هنوز هم به زبان الموتى ما او را « به‌به » مىناميم و خيلى هم بدش مىآيد انس غريبى به حيوانات دارد . صبح زود هنوز چاى نخورده اول سگها را ناز و نوازش مىكند ( « بيژو » را هم آورده‌اند ) . بعد سراغ گوسفند و گاو مىرود . آنها را كه خارج كردند سراغ يابوها ، بعد بالاخانه رفته كبوترها را « دان » مىدهد . رسيدگى به بچه‌هاى آنها مىكند ، پرواز مىدهد ، سوت مىكشد ، دست مىزند . سپس به مرغها دان داده يكىيكى را سركشى نموده بعد سراغ چاى و صبحانهء خود مىآيد . فقط سلطان مسعود در 1307 اينجا آمده بود و سوارى و شكارى رفته بود . عباس و بهمن نسبت به او تازه چرخند و خيلى به آنها مزه داده . للهء بيچاره را هم با همهء مشغله‌اى كه دارد بقدرى زحمت مىدهند كه اندازه ندارد . افسوس بزرگى دارند كه چرا توپ همراه نياورديم كه در اين زمينهاى مسطح فوتبال بازى كنيم ، يا چرخ نداريم كه توى اين صحرا با آن عقب شكار برويم . معلوم مىشود همهء اين مشاغل براى آنها باز كم است . باغ جويبار آقاى علوى پس از شكار يك كبك چيل براى من به طهران رفت . روز بعد آن ، ما باغ جويبار ناهار رفتيم . با دارودسته بسيار خوش گذشت . اين پارك را عثمانيها خواسته بودند آتش بزنند ( چون مقر توپخانهء روسها بود . ) خدا نخواست زود عقب‌نشينى كردند .