قهرمان ميرزا عين السلطنه
7631
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مرض نحس نجس نقرس موروثى است كه من از همان 1307 مبتلا شدم و تا آنوقت هيچ علامتى از اين مرض نبود . حكايت كلفت فقط حسين آقا نوكرم همهء كار مرا مىكرد . شاهزاده ملكآرا هم كه جزو لاينفك من است انيس و مونس بود . پشت خوب شد پاى راست ورم كرد . آن خوب شد پاى چپ درد گرفت . كمكم هوا گرم شد و من نمىتوانستم از اطاق بيرون بروم . شب و روز مثل لولهء آفتابه عرق مىريختم و فرياد مىكردم . همهء اينها خوب شد مبتلاى نوبه شدم . حكايتى ، داستانى كه من در عمرم همچو بلائى دچار نشده بودم . مختصر چهل و پنج روز تمام بسترى [ بودم ] و گرما مىخوردم . نه غذاى مرتب داشتم ، نه محل استراحت خوب . توى همان اطاق مثل جهنم [ بودم ] . كلفت خوب فقط توى اين ابتلا دلخوشى من يك كلفتى بود كه از آسمان رسيد . اين كلفت را براى ملكه دخترم بردند . او نخواست گفت من جائى ندارم خودتان نگاه داريد ، ماند . اسمش زهرا بود جوان . روغنمالى و مشت و مال و كار اطاق و غيره قسمت او بود . حسين به ساير كارها و طبخ غذا مىرسيد . كفش گرفت ، چارقد تورى خريد ، شكمش سير شد ، رنگ و رويش باز ، آخر ماه كه شهريهء خود را گرفت برد پيراهن بخرد رفت كه رفت . حسين ماند دستتنها . حكايت كلفت در طهران چيز عجيبى شده است كه فصل مفصلى بايد در آن باب نوشت . وضع بچهها در كوريجان زينب و آقاها متصل مىنوشتند به ما تلخ مىگذرد چرا نمىآئيد و ما را دلواپس گذاشتهايد . دو چيز باعث شد كه آقايان نقنق خود را موقوف كردند . من آقاى علوى را كه يكى از جوانهاى نجيب معقول بااخلاق است و چند سالى است به اين پسرهاى من علاقه پيدا كرده ، در تربيت آنها ، درس آنها ، اخلاق آنها كمكهاى بسيار برجسته مىكند و پسرهاى من هم كمال علاقه و حرفشنوى را از او دارند ، راضى كردم كوريجان برود ( علوى نوهء پسرى حاجى سيد محمد صراف است كه نود سال دارد . پدرش در ماليه است ، مادرش مدير مدرسه . با مكنت هم هستند ) . با كمال رغبت براى آنكه ديد من بسترى هستم و به آنها شايد خوش نگذرد به زودى حركت كرد . ديگرى سوارى و