قهرمان ميرزا عين السلطنه

7280

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

رفت . ديد تابستان در اين هوا و اين فضا نمىتواند زندگى كند . پس برود آنجا فعلا بهتر است . خانه‌دارى زينب خانم زيب خانم خياطى گير آورده مشغول خياطى است . رخت تابستانى بچه‌ها را هم امسال خودش دوخت و مرا از مزد خياط آسوده كرد . دور نيست خياط قابلى شود . وقتى كه در سال 1324 من سمرقند رفتم پنج تكه پارچهء ابريشمى كه رويال مىگفتند خريدم . هر دخترى شوهر كرد براى او شيهه كشيد ما مانع شديم . اين ايام دادم براى اطاق وسط پرده زينب درست كرده بسيار بسيار عالى شده است . زينب زن خانه‌دار قابلى است . حساب ، كتاب ، خرج ، مخارج همه با خود اوست و بسيار خوب اداره كرده ، محققا از من ساخته نبود . من بايد خيلى تشكر از خدا كنم كه در سر پيرى زن جوانى به اين خانه‌دارى و خوبى نصيبم كرده است . در بچه‌دارى ، كلفت‌دارى ، نظم و نسق خانه ، آداب معاشرت چنان دقيق است كه گويا در يكى از مدارس اروپا تربيت شده . عادات فخر الملك حاج فخر الملك يك روز در باغ شهر نو دعوت كرد . فخر الممالك هم بود . توت ، ميوجات خوب داشت . ناهار مأكولى داد . حاج فخر الملك در تهيهء غذا و خوردن و خوراندن بسيار اصرار دارد . تقريبا به همان سليقهء عهد ناصر الدين شاه و تقليد او باقى هستند [ كه ] بلندبلند حرف بزنند . لباس زياد بپوشند . صحبت غذا بسيار بكنند . زياده از اندازه بخورند . در صحبت متصل اغراق‌گوئى كنند . دست خود يا عصاى خود را هنگام تكلم بالا و پائين بيندازند ، تاريخ بگويند . فخر الملك كارهاى بامزه هم دارد . ناصر قلى خان پسرش مىگفت به من گفتند فخر الملك حال ندارد . از اطاق خودم براى احوال‌پرسى او بيرون آمدم . ديدم سه نفر كلفت فخر الملك را به سمت مستراح با آه و ناله حركت مىدهند . ايستادم تا بيرون بيايد . يك‌مرتبه از توى كوچه صداى دوغ‌فروش آمد كه فرياد مىزد « آى دوغ عرب » . فخر الملك از ميان مستراح فرياد كرد خانم دوغى را صدا كنيد . آى پدر . . . حميده ، دوغى رفت . چنان فريادها كه هيچ آدم سالمى نمىكرد . من گفتم اين آدم هيچ مرضى ندارد . راه خود را گرفته رفتم . حميده يكى از دخترها است كه فعلا در خانهء فخر الملك خدمت مىكند . ما در باغ خيلى سر به سر او گذاشتيم .