قهرمان ميرزا عين السلطنه
7119
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
سخن داده بودند . عصر خانهء عميد الدوله بوديم . شاهزاده معتضد [ السلطنه ] آمد . برآشفته بود و گفت خانهء حشمت الدوله بودم . با « نجات » « 1 » دعوايم شد . تفصيل از اينقرار است : وارد اطاق شدم ناصر السلطنه و نجات يك سمت ، شيخ اردبيل الشريعه سمت ديگر نشسته بود . من رفتم نزد اردبيل الشريعه . حشمت الدوله گفت آنجا چرا . گفتم چون من با جمهورى دشمنم نزد جمهورىطلب نمىنشينم . بعد اصرار كردند نزد خود حشمت الدوله نشستم . ناصر السلطنه گفت اگر جمهورى بد است حاج عز الممالك خودتان كه اول [ طرفدار ] جمهورى و سوسياليست است . گفتم ابدا همچو چيزى نيست . شما نشان بدهيد كه حاج عز الممالك مقالهاى ، نطقى ، احساساتى از جمهوريت به خرج داده باشد ، تا من قبول كنم . نجات درآمد گفت شاه در سال قحطى چه كرد . گفتم هيچ دويست خروار گندم به درباريان داد كه دو خروار آن هم به پسر من رسيد . گفت باقى را چه كرد . گفتم شاه ملكى نداشت ، باقى هم مالش بود فروخت . گفت گه خورد . تا اين حرف را زد من گفتم تو وكيل هستى حفظ حقوق سلطنت با شماهاست . كسى به شاه مملكت خودش اينطور نمىگويد . گفت بالاتر مىگويم . گفتم پدر سوختهء . . . حرف خودت را بفهم ، و الّا چنان توى دهانت مىزنم كه دندانهايت بريزد و بلند شدم . گفتم در مجلسى كه به شاه اين قسم بگويند من نخواهم نشست . حشمت الدوله برخاست هر شكل بود مرا آورد به جاى خودم [ نشاند ] ، من سيگارى كشيده مجددا برخاستم . نزديك در رسيده بودم نجات گفت اين شاه شما چه وقت مىآيد . گفتم او از من و تو عاقلتر است كه با اين اوضاع و اين خرها بيايد و از در خارج شدم . كتك خوردن مدير كتابخانهء سعادت نيم از شب رفته پراكنده شديم . من با افخم مىآمديم ميدان توپخانه . شخصى به شخص ديگر مىگفت خوب كتك خورد ، خوب ادب شد . ثالثى پرسيد كى . گفت مدير كتابخانهء سعادت ، به وليعهد بد گفته بود مردم او را به قصد كشتن زدند . در راه همه همين صحبت بود . تا رسيديم دكان كاكا تنباكوفروش كه مقابل شمس العماره دكان دارد و كتابخانهء سعادت مقابل دكان اوست . [ گفتيم ] كاكا باز شهرو شلوغ كردى . گفت زنها شلوغ كردند نه من . مطلب چه بود . گفت اتومبيل والاحضرت كه حاضر شد مردم جمع شدند به معمول هميشه . يك خانمى در كتابخانهء سعادت كتاب خريد مىكرد پرسيد چه خبر است . ميرزا احمد مدير گفت چه مىدانم اين بىشرف وليعهد سوار مىشود . به مجرد
--> ( 1 ) - يعنى سيد محمد نجات مدير روزنامهء نجات ( ا . ا . )