قهرمان ميرزا عين السلطنه

7030

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

آبى ، يقهء قرمز پيدا شد . رسيد به وزرا به همه دست داد و داخل نارنجستان شد . از اطاق اول به اطاق برليان و به اطاق سلام رفت . ما به آن اطاق نرفتيم . همان‌جا ايستاديم . گفتند وليعهد روى صندلى نشست ، قدرى فاصله يا جائى كه معمولا شاه مىنشست كه وسط ارسى وسط باشد ( ارسى سيم ) . سردار سپه پشت صندلى والاحضرت ، شاهزادگان دست راست ، وزراء دست چپ ( پشت به بدنهء اطاق ) . حرف وليعهد را ما نشنيديم ، اما خطبهء خطيب غرّا بود و قصيدهء حسام الحكما پسر مرحوم شمس الشعرا خيلى مفصل بود . صاحب‌منصبان همه لباسهاى خوب و كلاههاى تل زده ، سربازها لباس تازه . يك دسته كه جلوى من بود و خط افقى كشيده شده بود . وقتى كه فرمان پيش‌فنگ داده شد من درست نگاه كردم فقط يك تفنگ ميان آن همه كوتاه‌تر بود ، مابقى مثل خطى كه نقاش كشيده باشد سر موئى از هم بلند و كوتاه نبود ( افسوس كه سردار سپه خود را داخل سياست و يك امر خيالى كرد و بالاخره معاملهء او با اين مردم سر نخواهد گرفت . ) پس از سلام قريب يك ساعت و ربع سردار سپه با و الا حضرت خلوت كرد . سپس خلوت تمام شد آمد از اطاق ما گذشت . اقلا پنجاه نفر آدم در اين اطاق بود ، احدى اعتنا به وى نكرد . هركس مشغول هر كارى بود همانطور مشغول بود و عمدا خود را ملتفت آمدن او نكرد . تبريك عصر از ديشب معروف شد كه كسبه و تجار و مردم شهر عصر به زيارت والاحضرت مىآيند . با دائى جان ، محسن ميرزا ، امير نصرت ، شعاع الدين ميرزا منزل آمديم كه عصر هم تماشا برويم . سه به غروب گلستان رفتيم . تهيه از شربت و چاى نديده بودند ، حتى صندلى نگذاشته بودند . معتضد السلطنه چند دفعه نزد وزير دربار و صاحب‌اختيار رفت . بالاخره به وزير دربار گفت تا مثل شما خرها مدير اين دربار هستيد بهتر از اين نخواهد بود . به والاحضرت هم افخم الدوله گفته بود جمعيت زياد خواهد آمد ، همين قسم هم شد . تا يك ساعت و نيم به غروب جمعيت آمد از هر قبيل مردم و تمام گلستان جمعيت شد . معتضد السلطنه رفت حضور والاحضرت . مستوفى الممالك هم كه ديدن عيد آمده بود حضور داشت . گفته بود من نمىتوانم پائين توى جمعيت بيايم . معتضد عرض كرده بود خوب است بيائيد به همه مهربانى كنيد . باز عقلاى دربار رأيش را زدند كه از همان بالا و جلوى ارسى اظهار امتنان كند . كم‌كم مردم جلوى همان اطاق سلام جمع شدند .