قهرمان ميرزا عين السلطنه
6999
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
تنفس دادند . مدتى صحبت قسم بوده است . اطلاعات كاملترى بهدست نيامده مىماند براى بعد . حسين خان صبا به معرفى خود او « ستارهء ايران » امروز منتشر شده . اول مقاله تا آخر بخوانيد خسته نخواهيد شد . به روزنامهء گمنام و ملك نمّام « 1 » . آقاى مدير گمنام . روزنامهء شما از ابتداى تأسيس كه دو نيم ورقى بود و قبل از آنكه ناشر افكار ملك نمّام باشيد مكرر نسبت به من گوشه و كنايه و استعاره مىكرد . ولى من چون ديدم جواب بدهم چون طرفدار حزب و مسلكى نبوديد در جامعه قدر و قيمتى ندارد . حالا كه از دماغ كسى كه به تغيير اسم براى احتراز از اينكه معروف نشود در تلو همين سطور به معرفى او خواهم پرداخت تراوش مىكند و مرتجعترين اوراقى است كه از جرايد « اقيانوس » و « وقت » ارگان ارتجاعيون و مستبدين موقع استبداد صغير و دورهء دوم مجلس بدتر و كثيفتر است مندرجات آن را قابل جواب و اعتنا نمىدانستم . بعد مىگويد اول خودم را معرفى كنم و افكار جامعه در اشتباه نماند ( مثل اينكه مردم طهران او را نمىشناسند ) . آنوقت مناقب و مفاخر خودش را مفصلا شرح مىدهد كه من نمىتوانم همه را بنويسم . ضرورت هم گويا نداشته باشد مگر كمى . من پسر مرحوم حاجى عبد الوهاب تاجر ، اخوىزادهء مرحوم آقا عبد الباقى ارباب ، نوادهء آقا محمد حسين ارباب در رديف بزرگترين و متمولترين تجار و خانوادههاى طهرانى الاصل [ ام ] كه در موقع فوت پدر و عمويم دو كرور مكنت برايمان باقى ماند و در دامن متزلزل حوادث آن مال و ثروت رفته رفته از كفمان خارج شد ( دروغ مىگويد . آنقدر مكنت نبود . آنهم ما بين چندين وارث تقسيم شد و شايد به صبا هم چيزى ندادند ) . خوشبختانه وارد طبقهء سيم شدم . بعد از طلوع مشروطيت پروانهوار گرد شمع آزادى گرديده شب و روز از شغل ، كار ، دست كشيده بيرق آزادى را بر روى چشم خود نصب كردم . من در سفارت پناه نبردم . در پشتبام مجلس كشيك كشيدم ، جنگ كردم . چندين هفته نان و پنير خوردم . در كدام روزنامه شعر نوشتم . در صور اسرافيل مقاله درج كردم . كى شاهد من است ، كى مرا مىشناسد . مختصر يك تاريخ هيجده ساله از خودش ذكر مىكند كه نتيجه اين است همهجا داخل شرّ و فساد بوده . داخل كميتهء مجازات بود . بالاخره برايش چند تير گلوله انداختند . زنها كه در دكان نانوائى جمع بودند او را حفظ
--> ( 1 ) - ملك الشعراى بهار مقصود است ( ا . ا . ) .