قهرمان ميرزا عين السلطنه

6913

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

و قامت و صورت ، لباس و همه‌چيز او دقت كردم . قد او بلند ، چاق به اندازه با گوشت پيچيده . سفيد . سرش باز ، موى جلوى سر را فر كرده ، عقب افشان و يك شانهء شاخى وسط آن زده ، مشكى كوتاه و پرپشت بود . صورت قدرى كشيده ابروى باريكى داشت كه به ضرب موتيك آن را پهن و سياه و قشنگ نموده بود . چشمش كوچك بود و با دقت تمام درست نموده بود . دماغش قشنگ و كمى كشيده بود . لب و دهن چندان اعلى نبود . اما بياض گردن ، بناگوش ، سينه ، غبغب بسيار و بسيار ممتاز بود . بازو و ساعد و دست هم از همانها بود كه در مغازه‌ها وقتى كه براى نشان دادن بيرون مىآورند هر آدم پيرى مثل من محو تماشاى آن مىشود . اما من گمان مىكنم سى سال داشت . يك دندان جلوى او هم طلا بود . لباس شارنر آبى منجوق دوخته وسط دايره‌هاى منجوق مرواريد بدل ، سينه باز ، آستين تا مرفق ، يك جوراب رنگ بدن ابريشمى اعلا و يك كفش برقى در پا داشت . يك گل الماس كه تخمهء ميان آن زمرد با روبان سرخى در گردن . دو انگشتر الماس و طلاى شيك در انگشت . يك گوشوارهء زمرد كوچك در گوش ، دو دست‌بند طلاى فرنگى شيك مد جديد به دست . روىهم‌رفته از حيث زيبايى و لباس مىتوان گفت درجهء اول و از هنر درجهء اعلى داشت . بسيار خوب مىخواند . بسيار بسيار خوب تار مىزد . بسيار بسيار بسيار اعلى دايره زنگى مىزد . سواد داشت . اشعار و تصنيفهاى خوب خواند . بالاتر از همه اخلاق خوب او بود كه گمان مىكنم برترى بر همه داشت . فقط صورت او چندان صاف و درخشان نبود و اندك مهر آبله با پستى و بلندى نظير آن در اطراف بينى داشت كه با دقت زياد معلوم مىگرديد . با همهء اين توصيفها شب بود و شايد شب گربه سمور باشد . مىگفت پدرم ترك بود ، مادرم شاهزاده است . در خيابان اميريه كوچهء لواء الملك منزل دارد . تار زد خواند . سلطان دايرهء زنگى زد . سلطان ويلن زد او خواند و ضرب گرفت . بهمن ميرزا وارد شد با او سابقه داشت . اسم او را شلوغ گذاشته بود . زدند به تيپ همديگر . بهمن مىگفت من تا سرخه حصار همراه حضرت اشرف رفتم ( فراموش شد ذكر شود حضرت اشرف امروز به سمت بومهن ملكى خود رفت . مجلس هم امشب هيچ تماشاچى راه نمىدادند و مشغول مذاكرات هستند ) . در ساعت نه بايد سربازخانه بروم . در اين بين افخم الدوله آمد و يك گوشه نشست . خوردنى به اصرار به بهمن دادند كه ساعت نه برود . كم‌كم كار بالا گرفت و بهمن ساعت دوازده گفت مىروم . بهمن بقدرى ما را خنداند كه حساب نداشت . واقعا اگر او نبود هرگز مجلس ما بدين قشنگى نمىشد ، نمىشود اداهاى او را ، خوشمزگيهاى او را كه در بين مجلس صحبت واقع مىشد شرح داد . بايد ديد ، به نوشتن و گفتن آن حلاوت و نمك را نخواهد داشت . ساعت دوازده شد گفت بعد از توپ سحر مىروم . نرفتم هم نرفتم گور پدرشان .