قهرمان ميرزا عين السلطنه
6912
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
كه قول ندارند ، پس از اين كلمه جاى زيست نبود بيرون آمديم . شريكه لنگان لنگان از شدت ضعف مىآمد . بين راه نان خشك ، سبزى ، پنير ، چاى ، قند ، تخممرغ خريدارى كرده همراه برديم . نزديك پارك امين الدوله شرف رسيد . معلوم شد نه آدم فرستاده به به سلطان « 1 » گفته است . آنوقت فرمايش شريكه مصداق خارجى پيدا كرد و با كمال نخوت به من نگاهى كرده گفت نگفتم . من سرى فرود آورده گفتم اى و اللّه مرشد . شرف سواره رفت يوسفيه و برگشت با شاگرد باغبان و رفت خانهء سلطان . معلوم شد به رگ غيرتش خورده . . . ما وارد يوسفيه شديم . سماور ابراهيم باغبان به جوش آمده بود . آنچه هم همراه داشتيم گذاشتيم جلوى حوض ، توپ در رفت و مشغول شديم . كمكم فرش ، گوشت كبابى ، غليان ، ظرف ، سينى همهچيز از خانهء سلطان رسيد . شرف هم آمد و گفت من بايد بروم سر خيابان كشيك بكشم تا بيايد ( شرف مايل مهمان است و خانهء خودش نمىتواند ببرد . اين است كه به حضور ما براى آنكه محلى فراهم شود راضى شده است ) . او رفت . حسين خان سلطان آمد . پس از احترامات و عذرخواهيها كه شرف به من درست خبر نداده بود و اسباب شرمندگى شد ، خوب مىخواستيد افطار را در خانهء خودتان ميل كرده بعد بيائيد . شريكه جوابهاى منطقى داد . سلطان قدرى بلندتر شده كندههاى پا را به زمين استوار كرد ، آنوقت من ديدم هى دست توى اين جيب كرد ظرف درآورد توى آن جيب شيرينى ، توى آن يكى پرتقال و ليمو ، توى ديگرى گيلاس ، توى ديگرى آجيل ، هى دست به جيب مىكند هى اشياء و خوردنى بيرون مىآورد كانّه خورجين آبدارى است يا جعبهء شعبدهبازها كه هزار رنگ چيز بيرون مىآورند . آنوقت شريكه گفت يعنى خواهد آمد ، گفت محتمل است . گفت زيبا است . گفت اى ، گفت خوب ساز مىزند . سلطان گفت اى . آواز خوب مىخواند اى . براى جوانها خوب است اى . شريكه گفت آخر اى داريم تا اى . باز گفت اى . من از اى شما چيزى حاليم نشد . گفت اى ، كه من زدم زير خنده و تا مدتى مشغول خنده بودم . در اين بين « اى » ها در بزرگ را زدند و شرف با مهمان وارد شد . مهمان جلو آمد و اول معلوم است به شريكه دست داد ، بعد به من ، بعد به سلطان . ننشسته گفتند برويم اطاق بالا ( آقاى عماد السلطنه درهاى اطاق تحتانى را بسته و مهر و موم كرده ، من هم نفرستاده بودم كليد بگيرم ) . هركدام چيزى برداشته رفتيم . تتمه را باغبانها و اردونانس شرف آورد . اطاق كوچك به كلى مفروش شد و هواى سرد پائين ديگر ما را اذيت نكرد . مهمان اصرار كرد سماور را بياورند جلوى من بگذارند من عاشق سماورم . آمد و نشست . من درست به قد
--> ( 1 ) - مراد از سلطان ، حسين خان هنگآفرين است . ( مسعود سالور )