قهرمان ميرزا عين السلطنه

6902

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

جمهورىتر بارى منازعه طولانى شد . مدير السلطنه مىگفت ما جمهورىخواه هستيم اما آن جمهورى كه همه بخواهند ، نه با سرنيزه و چماق تحميل نمايند . حاجى عز الممالك نصيحت كرد كه هركس مىگويد مجبور بودم يا ترسيدم شما فورى متقاعد شويد ، اصرار نكنيد تا مجبور شود بگويد عقيده‌ام اين است ، كم‌كم عقايد زياد شود . سالار مىگفت تو به داد و قال وزير شدى ، برادرت هم جمهورى را براى دوام رياست كابينه مىخواهد . اما بدانيد اگر جمهورى شود من از شما جمهورىتر مىشوم . امير امجد گفت « 1 » به تو كار نمىدهند . گفت من عشقى را رئيس كابينه مىكنم خودم معاون . باز خندهء زيادى شد و صحبت تمام شد . تقويم در جعبه يك كار بامزهء ديگر هم در بودن معتضد السلطنه واقع شد . فخر الملك هى پرسيد چه وقت صبح است ، چه‌وقت سحر بايد خورد . ازبس كه حرفها مختلف شد گفت جعبهء مرا بياريد . جعبهء مرا بياريد . تا كلفت بيايد و بيارد هفتاد مرتبه تكرار كرد ( تقليد ناصر الدين شاه است كه تا مىگفت آب اگر به لب او نمىگذاشتند آنقدر آب آب مىگفت تا حاضر شود . ) . جعبه را آوردند . حاج فخر الملك از جيب كليد بيرون آورد باز كرد دو سه كاغذ و چيزهاى ديگر بيرون آورد كنار گذاشت . همهء ما چهارچشمى نگاه مىكنيم كه چه مىخواهد بيرون بياورد . آخر دست تقويم حاجى نجم الدوله بيرون آمد . فخر الملك عينك گذاشته مشغول مطالعه شد . دائى قاه‌قاه خنديد گفت من خيال كردم انگشتر برليان بيرون مىآورى . تقويم كه جعبه و اين تفصيلات را لازم ندارد . ساعت پنج منزل آمدم حمام رفتم . هيچ خواب نكردم . سحر هيچ اشتها نبود . تا چند شب كه عادت نداريم اشتها نيست . نه ساعت و چهل و چهار دقيقه از شب رفته اذان صبح است . وضع مسجد يكشنبه غرهء شهر رمضان المبارك ، هفدهم حمل - روز اول بود از هر جهت بد مىگذرد . تا ترتيب هم درست شود ماه رمضان به آخر رسيده است . بازار و مسجد شاه رفتم . الحمد للّه نه حصير مسجد دارد نه زيلو . آنجا كه خالصى نماز و وعظ مىكند ثلث آن

--> ( 1 ) - امير امجد ، رضا قلى اردلان فرزند حاج فخر الملك همشيره‌زادهء نويسنده . ( م . سالور )