قهرمان ميرزا عين السلطنه
6806
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
تلگرافهاى فرمايشى يك مرد كاملى با پسر كوچك خود وارد شد به استاد گفت سر پسر را اصلاح كند . خودش نشست و آخى كرد به استاد كه معلوم بود سابقهء آشنائى دارد . گفت زود باش . استاد گفت مگر چه كار داريد . گفت از بس كه براى اين پدرسوخته جمهورى ما كار پيدا كردهايم ديگر انگشت برايمان نمانده . استاد گفت بله با اين همه تلگرافات . من دانستم از اعضاء تلگرافخانه است . گفتم تلگرافات يك هزار و هشتصد كلمه . گفت چه مىفرمائيد دوازده هزار كلمه و سى كپيه ، همه هم دروغ و قرب به يك مضمون . ديدار با سردار سپه من موقع را غنيمت شمرده جويا شدم آيا ديروز شما هم خانهء سردار سپه تشريف برديد . گفت بله با سه قران هم ضرر درشكه . گفتم بفرمائيد چه قسم بود . گفت يك ساعت و نيم در باغ معطل شديم تا حضرت اشرف بيرون تشريف آورد . همان جلوى درب عمارت و گفت بهبه همه متحد ، هم متفق . شنيدهام اتحاديهء خوبى هم داريد . همه به احترام تعظيم كردند و مخبر الدوله لايحه قرائت كرد [ در ] تعريف سردار سپه و درخواست جمهورى . جواب گفتند از احساسات صميمانهء شما نسبت به خودم متشكرم ، ليكن نسبت به جمهوريت با مجلس است . بايد به آنجا ارجاع كنيد . امير لشكر خدايار خان از شما پذيرائى مىكند حق اوست و من چون كار دارم مىروم . خدايار خان ابدا پذيرائى نكرد . فقط دستور العمل داد يك ورق كاغذ بزرگى عريضه به مجلس نوشته همه مهر كنيد ، نه آن امضاهاى پيچدرپيچ كه شيطان هم نمىتواند بخواند ! بيرون آمديم من پول نداشتم همه را پياده آمدم . استاد سبحان اللّه زيادى گفت و لعنت به اين اوضاع فرستاد . پدر و پسر رفتند ديگرى وارد شد . من در آينه مىديدم كاسبكار بود . چيزى آرام به استاد گفت . استاد يك مرتبه رو به قبله ايستاد ، گفت به اين قبلهء حاجات از صبح تا اين ساعت دو هزار عايدم شده است ، ندارم بدهم . گفت پس شب مىدهى . من از زير تيغ شاگرد استاد گفتم با دو هزار من چهار قران ممكن است . گفت پس خودم كوفت بخورم ، شاگردم زهرمار . من از اين سؤال و جواب خندهام گرفته بود . اما زير چنگال معاون استاد و تيغ بىدريغ او چنان گرفتار بودم كه خنده را قورت دادم . كار ما تمام شد دو قران را تقديم [ كردم ] و بيرون آمدم .