قهرمان ميرزا عين السلطنه
5949
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
توى زمينهاى گندم كه بلند بود خوابانده بود ( شاهزاده بىتجربه و كمعقل بود تا آخر عمر ) . به محض ورود در چادر بعضى فرمايشات شاهانه فرمودند ، عتاب و خطاب . مظفر الدوله كه نهايت عداوت را با جهانشاه خان داشت و منتظر موقع بود تا شاهزاده گفت بگيريد اين سگ را . حكم شليك داد . امير هم با آدمها از چادر خارج شدند . كسانى كه مخفى شده بودند فورا آشكار ، تفنگها را همه به سمت چادر دراز [ كردند ] و بناى شليك را گذاشتند كه جز شاهزاده و چند نفر نوكر خودش كسى در خيمه نبود . پاى حضرت و الا تير خورد . پاى برادر زنش احمد خان تير خورد كه هردو تا آخر عمر با عصا حركت مىكردند . چند نفر كشته شد . مظفرالدولهايها فرار كردند . امير وارد خيمه شد . از ترس آنكه مظفر الدوله شاهزاده را تلف كند حضرت و الا را توى درشكه گذاشته برد به كرسف . مشغول معالجه او شد . ضمنا دستوپاى خود را جمع كرد . پس از چند روز پيغام به شهر داد كه شاهزاده را بيائيد ببريد و خودش با چند نفر با لباس مبدل به سمت رشت فرار كرد . حالا آنچه كه گفتند شاهزاده را به اخيه بسته بود و مىگفت شعر امرء القيس بخوان ، چهوچه همه دروغ بود . بلكه به من مىگفت نهايت احترام را به او نمودم . مخصوصا يك انگشتر فيروزه بسيار اعلى در توى درشكه به او دادم ، در كرسف هم پول زياد . من فقط ترسيدم مظفر الدوله او را بكشد و به گردن من بيندازد . شاهزاده را شهر آوردند . خواستند گلوله را بيرون بياورند راضى نمىشد و مىگفت اين گلوله را بايد در اطاق موزه روبهروى شاه بيرون بياورند . همين قسم هم طهران تلگراف كرد . بهجاى اينكه جواب مرحمتآميزى داده شود نوشتند معزول هستيد طهران بيائيد ، زيرا شما خيلى بىعرضه و احمق تشريف داريد . پس از چندى جهانشاه خان سر از اردبيل بيرون آورد و به وساطتهاى زياد اجازه داده شد خانهء خودش برود . علاء الدوله حاكم خمسه شد و حكم شد خوانين بزين رود را كه بسيار شرارت مىكردند دستگير كنند . اينها هم يار جهانشاه خان بودند و هميشه جهانشاه خان يكدسته قلدر و ياغى كه به غير از ايل خود باشد در اطراف خمسه دارد . باطنا با هركسى بد است به توسط آنها اسباب خرابى آن آدم را فراهم مىكند تا در انظار به اسم خودش و ايلش نباشد . دولت هم اگر چيزى بگويد شرارت و هرزگى آنها را تصديق مىكند و مىگويد حكم كنيد ، من هم همراهى دارم . حكم كه كردند آنوقت موقع گرفتن پول و اسلحهء امير است . مىگويد فلان قدر پول و آنقدر تفنگ بدهيد . ندادند چهبهتر ، دادند دعواى ظاهرى مىكند ، آنها را فرار مىدهد . بعد مىگويد اسلحهء ما را هم گرفتند و رفتند .