قهرمان ميرزا عين السلطنه
4962
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شكنجههاى باغشاه گفتم شبها به شما اذيت مىكردند . گفت چه بسيار . باقر خان از دم همه را شلاقكارى و لگدكارى مىكرد . بعضيها كه زياد داد و بيداد مىكردند زيادتر مىزد . من كمتر فرياد مىكردم و بعد مرا هيچ نزد ( اين مطلب را من از ظهير السلطان هم شنيدم . او هم همين ادعا را مىكرد كه من ناله نمىكردم مرا كمتر مىزد ) . گفتم داغ و درفش . گفت چرا مخصوصا مرا مىخواستند بكنند . گفتم استنطاقها از چه قبيل بود . گفت و اللّه من نمىفهميدم چه استنطاقى بود . ميان يك چادر پنجاه نفر نشسته آنوقت به آدم مىگفتند بگو بگو . گفتم البته شما مال سايرين را نمىدانيد مال خودتان را بگوئيد . گفت من خودم را به جنون زده بودم . متصل مىگفتم مرا رها كنيد بروم پسرم را ديدن كنم ، بعد مرا هر شكل مىكشيد بكشيد . هرچه از من سؤال كردند جواب من همين يك كلمه بود . گاهى گريه و پسرم پسرم . شاه و استنطاق آنوقت خواستند شب داغ كنند من گفتم خيلى مطالب گفتنى دارم ، اما به غير نزد خود شاه نزد ديگرى نخواهم گفت . آنها تصور كردند من درست گفتهام داغ نكردند و به امير بهادر گفتند و به شاه عرض شد . شاه فرمود من در استنطاق احدى حاضر نمىشوم . بعد وليعهد و يكى از خواجهها بهجاى شاه در چادر حاضر شد ( من يقين دارم وليعهد حاضر نشده است . او كوچك بود و بچه بود هرگز نمىگذاشتند در آن مجلس برود ) . مرا بردند و در اين برد آوردها بود كه با ته تفنگ به دهان من زدند كه دندانهايم به سقم فرو رفت . باعث انقلاب به من گفتند بگو باعث اين انقلاب كه بود . گفتم مجازم راست بگويم . گفتند البته . گفتم اول امير بهادر جنگ ، دوم سردار ارشد كه هردو هم بودند . امير گفت چطور . گفتم روزى كه شاه مرد و نعش را ميان تكيه دولت بردند به شما گفتند حالا خارج شويد . سردار ارشد هم چندى بعد انجمن باز كرد ، و الّا ما كجا مىدانستيم انجمن چيست ، مشروطه چيست . امير بهادر گفت اين همان ديوانه است حالا هم از روى جنون حرف مىزند . بعد صد تومان به من دادند و مرا مرخص كردند . آمدم خانه . ديدم آنچه داشتهام صنيع حضرت و