قهرمان ميرزا عين السلطنه
4958
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
ديگرى را « متيقن الكفار » . حالا اين اعيان و اشراف و ملاك هم در مقابل هياهوى آنها هياهوئى دارند كه نمىتوانند چندان اسباب مزاحمت شوند . من به آنها گفتم اين مخارجى را كه در مقابل نزاع با رعايا مىكنيد و آن خساراتى كه در ضبط انبارهاى شما وارد مىشود قدريش را خرج اين انجمن و جمعيت كنيد تا اقلا مصون و محفوظ باشيد . اين دمكراتها الموت هم مىآيند . گفتم اگر آمدند چه بايد كرد ؟ گفت پسگردنى ، پس گردنى تا دم دروازهء شهر ! جنگليها از جنگليها چه خبر داريد . گفت ميرزا كوچك شهر را شلوغ ديده هر غلطى مىخواهد مىكند ، اما آنها هم بيشتر آوازه است . آنطورها هم نيست . گفتم چطور مىخواهيد باشد . املاك را ضبط مىكند . هركس را بخواهند جريمه و مصادره مىكنند . هرجا آدم دارند ، حكومت مىكنند . پنج شش هزار هم كه مرد مسلح دارد . گفت به شما عرض كردم شهر را شلوغ ديده . و الا اگر دولتى بود يا مردم حسى داشتند يك نفر طلبه را نمىگذاشتند اين فضوليها را بكند . گفتم شما مىدانيد قصد او چيست ؟ گفت جاهطلبى ، عوامفريبى ، منافع ، مداخل ، حكمفرمائى . چه قصدى از اينها بهتر مىشود . آن هم براى يك نفر طلبهء رشتى . ملا يوسف و سيد بزرگ به اطاق آمدند . كمى صحبت مذهبى و علمى با آنها كرد . اما خير در مقابل او سپر انداختند . ناهار دير شد و پس از ناهار و كشيدن سيگارد و صحبتهاى متفرقه بنا كرد باز از مشروطه و اين ترتيب بدگوئى كردن . ملا يوسف گفت همهكس كه خوب مىگفت ، چرا بد شد . قدرى اين صحبت دنباله پيدا كرد . من خواستم دفاعى كرده باشم ديدم خير نمىشود . او به قوهء علم و احاديث و اخبار و آيه كه متصل شاهد مىآورد حريف نيستم . بالاخره گفت حاليه ميل داريد من خودم را معرفى كامل كنم . معرفى خود من ميرزا على اكبر خان قزوينى مفتش عدليه هستم كه در آن عكس محبوسين باغ شاه اگر نظرتان باشد عكسم هست . من قائد مشروطه و از مشروطهطلبان غيور اول درجه بودم . من نقل هر انجمن و هر مجلس ، ضد دولت و شاه بودم . حالا كه اين قسم مىگويم قول مرا باور كنيد و اجتهاد مقابل نص نياوريد . من كه هم عكس او نظرم بود و جديدا هم در ورك خانهء عزيز ديده بودم و هم اسم او را بارها شنيده بودم يك مرتبه از جا جستم