قهرمان ميرزا عين السلطنه
4959
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
گفتم شما همان آدم هستيد . گفت بله حضرت و الا و دست كرده از دهان خودش دو سه دندان مصنوعى درآورد نشان داد كه از ضرب قنداق تفنگ قزاق نصف آرواره و كمى از سق او هم به كلى فرورفته بود . بعد خواست شكم خود را باز كرده جاى گلولههاى جنگ بادامك و غيره را نشان بدهد . چون زمستان بود و چندين قسم لباس روى هم روى هم در برداشت من مانع اين زحمت شدم و گفتم لازم نيست . همان قول شما كفايت مىكند . ليكن دير خودتان را معرفى كرديد ، زيرا من خيلى مايل بودم هميشه كه يكى از آن اشخاص آن عهد را به چنگ آورده بعضى سؤالات كنم ( راستى هم من خيلى ميل داشتم و چون طهران نبودم يا آن اشخاص به جاه و جلال رسيده اعتنا به سؤالات من نمىكردند مقدور نشده بود ) . گفت من حاضرم براى جواب سؤالات شما . گفتم چرا حالا اينطور مىگوئيد . گفت از بس بدى ديدم و ازبس بدى مىكنند . من خودم را چون آدم متشرع و باتدينى مىدانم كناره كردم ، دورى كردم و راضى نشدم ديگر داخل آنقدر ظلم و خلاف شرع و تعدى شوم . ( اما گويا ايشان را به قول بچهها بازى نگرفته بودند ، شغل و كار بزرگى نداده بودند وزير و حاكم فارس نشده بود اين قسم مىگويد . يا مثل اغلب آنها بدبخت بود به جائى نرسيده است . ) روز بمباردمان مجلس گفتم خيلى خوب مىگذريم از اين صحبت شما ، حكايت آن روز گرفتارى و بمباردمان مجلس را بهطور اختصار بيان كنيد ( چون وقت نداشتيم و عقيل هم متصل پيغام مىداد مال حاضر است ) گفت مقدمات را مىگذاريم . صبح آنروز كه بمبارده شروع شد من هم جزو سايرين تفنگ و يراق بسته حاضر جانفشانى بودم . آقا سيد عبد اللّه و آقا سيد محمّد و اغلب وكلا و علما و بزرگان مشروطه در حوضخانهء مجلس جمع بودند . آقا سيد محمّد ، حاجى امام جمعهء خوئى و چند نفر ديگر بيرون آمده گفتند خوب است راهى پيدا شود ما بيرون برويم . شايد در اين نزاع و خونريزى تخفيفى حاصل شود . من جلو افتاده گفتم راهنمائى مىكنم . رفتم آخر باغ ، آنجا به زحمت زياد ديوارها را شكافته بيرون رفتيم . پشت مسجد در آن كوچهها آقا سيد محمّد درب خانهء سيدى را كه مىشناخت زد . سيد پشت درآمد آقا را شناخت سلام كرد آقا . گفت در را باز كن ما آنجا بيائيم . گفت امروز نمىتوانم و در را بست رفت . ما ويلان شديم و همه اميد آقا همان خانهء سيد بود . من جلو افتاده كوچهبهكوچه خودمان را به خانهء سردار منصور خيابان دوشانتپه