قهرمان ميرزا عين السلطنه

4956

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بازيهاى مسعود فقط گاهى سلطان مسعود است كه به مصداق اين شعر : مهر درخشنده چو پنهان شود * شب‌پره بازيگر ميدان شود گاهى ما را مشغول مىكند و عشق غريبى به كتاب و كاغذ و مداد و اگر به دستش بيفتد قلم و مركب دارد . ديگر همه كتابها را پاره كرده و اگر از صبح چند جلد كتاب ، روزنامه قلم جلوى او بگذارند تا عصر با همان بازى مىكند و كار ديگرى نمىكند . كتاب را جلوى خود مىگذارد خم مىشود تندتند اما آرام يك چيزى مىگويد و سرش را هم تكان‌تكان مىدهد . انگشت خود را با زبان نم مىكند و آن‌وقت كتاب را ورق مىزند و باز به خواندن مشغول مىشود . گويا ازبس من در اطاق خودم و نزهت در اطاق خودش در اين مدت كتاب قرائت نموده‌ايم تقليد ما را بيرون مىآورد . با دختربچه‌ها هم دعوا خوب مىكند . حرف كه نمىزند . اما دادوبيداد خيلى مىكند . با دست و پا و سر حمله مىآورد . از عباس قوى و درشت‌تر مىشود اگر عمرشان باقى باشد . ميرزا على اكبر مؤتمن ديوان قزوينى اسير باغشاه بارى ديروز آدم خيلى تازه‌اى را من در قلعه پذيرائى كردم . اما افسوس دير خودش را معرفى كامل كرد و شب هم ممكن نشد نگاه دارم . يك ساعت و نيم به ظهر مانده من در ايوان آفتاب و سايه با سيد بزرگ نشسته بودم كه يك نفر آدم كامل السنى كه شنل گسگرى سفيدى دوش داشت وارد شد . به من سلام و تعظيمى كرد . پشت‌سر او عقيل داخل شد . چون عقيل از جانب امير اسعد پولى به شهر برده بود كه تفنگ و فشنگ خريده بياورد من دانستم هرچه هست راجع به تنكابون است نه الموت . فورا برخاسته جواب سلام را دادم . دست دادم و نشستيم . آقاى شنل به دوش گفت آقاى حجة الاسلام حاجى سيد حسين و آقاى مجتهدزاده و آقاى نجفى مخصوصا به من فرمودند برو قلعه و از طرف ما به حضرت و الا تعزيت گفته خيلى سلام برسان . با غم و اندوه ايشان شريك هستيم . چون عازم طهران بودند مجال نوشتن نبود . من هم به همان جهت شرفياب شدم . من قدرى اظهار تشكر كرده و گفتم طهران چه‌وقت رفتند . گفت سه روز قبل ، يعنى به عنوان زيارت قم و شايد در طهران هم چندى توقف كنند . من گفتم حالا خوب است يك معرفى از خودتان بكنيد كه در محاوره سوءادب نشود . گفت چاكر على اكبر قزوينى مؤتمن ديوان . كجا تشريف مىبريد ؟ تنكابون . در اين موقع تقى كاغذ كوچكى به دست من داد كه همان معرفى او بود از زبان عقيل ، به‌علاوه كه حامل تفنگ و فشنگ است . من