قهرمان ميرزا عين السلطنه
4950
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شجاع الملك در گرمارود دو روز بعد يوسف از گرمارود حكايت كرد كه آقاى شجاع الملك كه تشريف آوردند اول از ميرزا على اكبر يك « بخو » « 1 » خواستند كه نوكر خودشان را « بخو » كنند . نداشتيم طناب خواست و نوكرش را در اطاق بست و حبس كرد و گفت اين آدم مبادا فرار كند ، اسرار من نزد اوست و دمبهدم هم مىگفت من تاحال چهارصد شكم پاره كردهام . حالا اين پدرسوخته براى من ادا درمىآورد . شب شد لوله ترياكى داد به آدمش داديم . قدرى گذشت عباى خودش را خلعت داده از تقصيرات نوكر گذشت . نزد خودش نشانيد . گفت هر شكل است من بايد ترا همراه ببرم . بعد ما هم دانهدانه آمده نشستيم . تمام از زدن و كشتن و جنگ و دعواهاى خودش حكايت كرد . بعد از دولت پدرش و اسبهاى تركمانى و غيره . يك نفر نوكر هم از ما خواست . عزيز را به ماهى دوازده تومان گرفتيم . صبح هم عقيل قاطر خودش را زنگ زده درست كرده آورد سوار شد . ما هم با رعيتها مقدارى مشايعت كرديم ، اما چيزى به كسى نداد . حكايت شجاع الملك دروغى من پس از نقل اين حكايت يقين كردم طرارى بوده ، اما شكر كردم فريب نخوردم . آقاى امير اسعد اينجا آمد . من در نظر داشتم سؤالى بكنم . سر ناهار شد من گفتم راستى يك نفرى را سركار اينجا فرستاده بوديد كه مىگفت شجاع الملك هستم ، او كه بود ، آشناى شما بود . امير توى هم رفت . اين تغير حالت امير مرا به كنجكاوى بازداشت . اصرار كردم امير اسعد با تلخى گفت از آقا مير هادى خان جويا شويد كه يك مرتبه او و سالار سعيد خنده كردند . باز من پرسيدم . آقا مير هادى گفت اينجا ماند شما چيزى به او داديد ؟ گفتم من اصرار در اقامت او نكردم ، چيزى هم ندادم . شما حكايت كنيد تا من هم بكنم . آقا مير هادى گفت امير بدش مىآيد . من گفتم چرا . گفت علت دارد . گفتم خودش اجازه داد بفرمائيد . باز با سالار سعيد خنده كردند . اما امير اسعد همانطور دولّا افتاده و ناهار مىخورد . سرش را بلند نمىكند باز اصرار كردم . آنوقت آقا مير هادى بنا كرد حكايت كردن ( كه من يقين كردم چه حكايتى خواهد بود ) . گفت من منزل بودم ديدم كاغذى از نصر اللّه خان معاون تحصيلدار الموت و رودبار به دستم دادند . خواندم ديدم نوشته حامل عريضه حضرت مستطاب اجل اكرم آقاى شجاع الملك همشيرهزادهء امير معزز قوچانى از جملهء مهاجرين بودند اينك با حال بسيار
--> ( 1 ) - بخو - حلقه و زنجير كه دستوپاى چهارپايان يا زندانيان را با آن مىبندند .